نام دریای پارس که از دیرباز به آن " پارسا درایا " یا " پارس دریا " گفته میشده است همواره در اسناد و نوشتارهای کهن ایرانی دیده میشود . نام دریای پارس دقیقا به همین شکل در شاهنامه فردوسی نیز آمده است .

 

ببین این شگفتی که دهقان چه گفت

بدانگه که بگشاد راز ار نهفت

به شهر کجاران به دریای پارس

چه گوید ز بالا و پهنای پارس

دریای پارس

بخش : پادشاهی اشکانیان

رویه : 17

بند : 20

نسخه : مسکو

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم شهریور 1393ساعت 10:45  توسط آترین  | 

اشوزرتشت در فلسفه ي پيام خود به دو گوهر همزاد ولي متضاد اشاره دارد كه در نظم هستي نقش دارند . اثر اين دو گوهر ، نيرويي است كه حتی در كوچكترين ذره ها به صورت مثبت و منفي در پروتون و الكترون وجود دارد و در همه جاي هستي حتي كهكشان هم به گونه ي كشش و رانش و يا دو نيروي ناهمگون اثر مي گذارد . بنا به تعاليم آيين مزديسنا، در انديشه ي هر كس از هنگام تولد دو نيروي متضاد بوجود مي آيد كه پايه و اساس آفرينش انديشه ي انسان بر آن ها قرار گرفته . اين دو نيرو سپَنتامَينو و اَنگرَه مَينو هستند.اين دو گوهر يا پديده در انديشه اند و ناسازگاري و وارونگي ، راستي و ناراستي ، پديدآرندگي و تباهكاري ، افزايندگي و كاهندگي ، روشني و تيرگي ، دوستداري و دشمني ، هستي و نيستي ، سامان و بي سامان ، دل آزردگي و دلگرمي در این جهان به نام این دو شناسانده شده است.پس در اندیشه زرتشت بن همه چیز در جهان بر دو است سپنتا که برابر است با افزاینده و انگره برابر است با کاهنده .گوهر کاهنده که نمایش آن در جهان دروغ کج اندیشی و بدکاری است می تواند گوهر افزاینده را که نمایش آن در جهان نیکی که خود در بردارنده زیبایی و نظم و راستی است را از پیشرفت و گسترش باز دارد و یا دست کم از توان آن بکاهد .وجنبش زندگی برابر است با پدیده این گیرو دار افزایش و کاهش.

((اين دو پديده ي همزادي كه در آغاز آفرينش به صورت دو نيروي متضاد در انديشه و گفتار و كردار ظهور نمودند يك نيكي است و ديگري بدي . انسان دانا از ميان اين دو ، نيكي را بر گزيند ولي شخص نادان چنين نخواهد كرد .)) گاتها 30 بند3

به گفته مولانا در دفتر یکم مثنوی:

زندگانی آشتی ضده هاست/مرگ آن کاندر میانشان جنگ خاست

صلح اضداد است این عمر جهان /جنگ اضداد است عمر جاودان

زندگانی آشتی دشمنان/مرگ وا رفتن به اصل خویش دان

در اندیشه زرتشت خداوند دادگر است و دادگری او با سرنوشت سازی برای آدمیان نا سازگار است.یک زرتشتی استوار پشت گرداندن به کار و کوشش راگردن نهادن به انگره مینو یعنی گوهر کاهنده می داند.

((آن نیک اندیش که با توانایی و کوشش در راه پیشرفت خانه و شهر و کشور و استواری راستی و درستی گام بر دارد از پیوستن با پروردگار برخوردار خواهد شد)) هات31بند 16

در این اندیشه گزینش در هر خواست را از ویپگی های آدمی می شناسد .و با توکل در تصوف اسلامی مخالف است.در داستان نخجیران که مولانا جلاالدین آن را زمینه رویارویی توکل و کوشش و جهد می داند .شیر که همواره نماد کوشندگی و دلیری است هواخواه و پشتیبان کوشش است:

گفت شیر آری ولی رب العباد/نردبانی پیش پای ما نهاد

پایه پایه رفت باید سوی بام/هست جبری بودن اینجا طمع خام

پای داری چون کنی خود را تو لنگ /دست داری چون کنی پنهان تو چنگ

خواجه چون بیلی به دست بنده داد /بی زبان معلوم شد او را مراد

گر توکل می کنی در کار کن/کسب کن پس تکیه بر جبار کن

و درباره توانایی گزینش مولانا گفته است:

چون گویی این کنم یا آن کنم /خود نشان اختیار است ای صنم

آتش به چشم پیروان زرتشت نماد پاکی و روشنایی است و از نیایشهای ویژه زرتشتیان آتش نیایش می باشد در خرده اوستا آتش از آن رو نیایش می شود که برترین دهش سزاوار ستایش اهورامزداست.آتش در هستی شناسی زرتشتی تنها توانایی خداوندی است که در جهان مادی با حسهای تن ادمی قابل درک است چشم آنرا می بیند و بدن گرمایش را حس می کند.زرتشت در بند 73 از یسنای 31 آشکار کرده است که قانون خداوندی و فرهی که در پیرامون راه راستی و درستی به آدمی می رسد از راه آتش درونی مزدا بر ما آشکار شده است در بند 7 یسنا 46 زرتشت یاد آور می شود که مزدا آتش خویش و مهر خویش را به پشتیبانی او خواهد فرستاد که برابر کینه توزان و دشمنان نا راستی ایستادگی کند.

مولانا شیفتگی و عشق را به آتشکده همانند کرده است:

ای عشق چون آتشکده در نقش و صورت آمده /بر کاروان دل زده یک دم امان ده یافتی

مولانا آتش را ابزاری برای شستشوی مینوی آدمی دانسته است:

داد جاروبی به دستم آن نگار /گفت کز دریا برانگیزان غبار

باز آن جاروب را بآتش بسوخت/گفت کز آتش تو جاروبی برآر

مغان شاگرد مغان موبدان و دستور و مغ زادگان فرمانبردار پیر مغانند آنچه بر مهمان می نوشانند آتش سوزان یا روشنایی است که با در کشیدن آن خرد و دین و باور و ناباوری از میان بر می خیزد و روشن شده به هست ناب می پیوندد در نیایشگاه پیر مغان که کسی جز زرتشت نیست سخن از خداوند یگانه است و دین زرتشت دین روشنایی و شادی است و در دیر مغان همه روشنایی است و شادی زیرا که خداوند شادی را برای آدمی بیافرید((تو زمین را پدید آوردی که شادی را به ما ارزانی داری)) یسنا 47 بند 3 ساقی که آتش در ساغر نوشندگان می ریزد همان پیر راهنما و راهبر است (زرتشت) و آتش سخن اوست.

ساغری آورد و بوسید و نهاد او بر کفم/پر می رخشنده چون چهره رخشان خویش

سجده کردم پیش او و در کشیدم جام را/آتشی افکند در من وی ز آتشدان خویش

دوستان عزیز گویند شراب هرچه از زمانش بگذرد و کهنه ترشود شرابی ناب تر است و این شراب کهنه که امروز در دست من و شما آماده نوشیدن است شرابیست به قدمت فرهنگ کهن و اهورایی ایران زمین. باشد که ما نیز همچون فرزانگان سرزمینمان چون مولانا چون عطار و چون حافظ و....از این جام گوهر بار بنوشیم و به حقیقت دست یابیم

هله ساقی قدحی ده ز می رنگینم /تا که در دیر مغان روی حقیقت بینم (مولانا) 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم شهریور 1393ساعت 15:3  توسط آترین  | 

عرفان و شناخت بنیاد هستی در شکل گیری و گسترش اندیشه ایرانی از آغاز تا به امروز نقشی کلیدی و محوری ایفا نموده است وبه جرات می توان گفت راز جاودانگی و مانایی فرهنگ کهن ایران زمین جز این نمی تواند باشد .شش فروزه اهورایی که بر خواسته از اندیشه و گفتار اشو زرتشت می باشد به همراه اهورامزدا هفت امشاسپند را می سازند که بنیاد هستی شناسی ایرانی را تشکیل می دهند .به باور ایرانی کسی می تواند راه شناخت و کامل شدن را طی نماید و در هستی و خداوند که از یکدیگر جدایی ندارند فنا شود که این شش فروزه اهورایی را از آن خود کند .نخستین گام وهومنا یا بهمن ناب خرد و اندیشه است در پرتو اندیشه نیک است که انسان می تواند راه درست را از نادرست تشخیص داده و به فراگیری و شناخت صحیح بپردازد و انسان خردمند در گام دوم بر اشاوهیشتا یا اردیبهشت گام می نهد این فروزه بیانگر هنجارها و قانون های حاکم بر جهان هستی است و هر کس بايد با انديشه نيک راه درست زيستن را انتخاب کرده و بر طبق راستی رفتار نماید و کردار نیک را پیشه خود ساخته و گام در سومین فروزه اهورایی که خشاتراوایریا یا شهریور نامیده می شود نهد انسان نیک اندیش نیک کردار با دست یافتن به این فروزه اهورایی به نیرو و توانایی تسلط بر خویش دست یافته و از کج اندیشی و کجروی پرهیز می نماید و چهارمین فروزه را که سپنتا آرمایتی یا اسفند است بر می گزیند چنین انسان نیک اندیش و نیک کردارو پرهیزکار با فروتنی ایمان و مهر خویش را به خداوند عرضه می دارد و شیفته و عاشق می شود و فرمانبردار اهورامزدا می گردد و انديشه نيک خود را هرگز از اهورا مزدا منحرف نمی کند.چنین انسانی به پنجمین فروزه که هوروتات یا خرداد نامیده می شود دست می یابد این فروزه بیانگر رسا شدن و کامل شدن انسان در پنجمین گام است و آنگاه است که خود نامیرنده و جاودان خواهد شد و این ششمین فروزه اهورایی که امرتات یا امرداد نام دارد می باشد و چنین شخصی همان پیر یا مرشد کامل نامیده می شود.نخستین فرزانه ای که درباره اهورامزدا و شش فروزه اهورایی پس از اسلام سخن گفته مولانا جلا الدین بلخی است .او این نکته را بخوبی آشکار کرده که این هفت امشاسپند یگانه اند..یک بودن و هفت شدن یا نمایانی و نمایش یک در بسیار (وحدت در کثرت)که ویژگی برجسته عرفان زرتشتی است از زبان مولانا در دفتر سوم مثنوی و در داستان دقوقی چنین آمده است:

سالها رفته سفر از عشق ماه/بی خبر از راه و حیران در اله

گفت روزی می شدم مشتاق وار/تا ببینم در بشر انوار یار

چون رسیدم سوی یک ساحل به کام /بود بی گه گشته روز و وقت شام

هفت شمع از دور دیدم ناگهان /اندر آن ساحل شتابیدم به آن

نور و شعله هر یکی شمعی از آن/بر شده خوش تا عنان آسمان

خیره گشتم خیرگی هم خیره گشت /موج حیرت عقل را از سر گذشت

کاین چگونه شمع ها افروخته است /وین دو دیده خلق از آنها دوخته است

باز می دیدم که می شد هفت یک/نور او بشکافتی جیب فلک

باز آن یک بار دیگر هفت شد/مستی و حیرانی من زفت شد

اتصالاتی میان شمع ها /که نیاید بر زبان و گفت ما

آن که یک دیدن کند ادراک آن؟سال ها نتوان نمودن از زبان

پیش تر رفتم دوان کان شمع ها/تا چه چیز است از نشان کبریا

می شدم مدهوش و بی خویش و خراب/تا بیافتادم ز تعجیل و شتاب

ساعتی بی عقل و بی هوش اندر این /اوفتادم بر سر خاک زمین

باز با هوش آمدم بر خواستم/در روش گویی نه سر نه پاستم

هفت شمع اندر نظر شد هفت مرد/نورشان می شد به سقف لاجورد

پیش آن انوار نور روز درد/ از صلابت نورها را می سترد

باز حیران گشتم اندر صنع رب/کاین چنین چون شد چگونه است ای عجب

پیش تر رفتم که نیکو بنگرم /تا چه حال است اینکه می گردد سرم

باز هر یک مرد شد شکل درخت/چشم از سبزی ایشان نیکبخت

هر درختی شاخ بر سدره زده/سدره چه بود از خلائ بیرون شده

بیخ هر یک رفته تا قعر زمین /زیرتر از گاو و ماهی بدیقین

میوه ای که بر شکافیدی عیان /همچو آب از میوه جستی نور آن

گفت :راندم پیش تر من نیکبخت /باز شد آن هفت جمله یک درخت

هفت می شد فرد می شد هر دمی/من چنان می گشتم از حیرت همی

بعد از آن دیدم درختان در نماز صف کشیده چون جماعت کرده ساز

یک درخت از پیش مانند امام /دیگران اندر پس او در قیام

همچنان که اهورامزدا سرور آن شش فروزه است میان هفت درخت یا هفت مرد یا هفت شمعی که دقوقی در حالت خلسه دیده یکی والاتر از آن شش دیگر است.پس برای دیدن پاک ترین که خداست آدمی باید خود را پاک گرداند . راه اشا که از آن زرتشت سخن می گوید چنین آغاز می شود که دل و جان آدمی از دروغ و کاستی و بد اندیشی در معنای گسترده آن پاک شود.مولانا این نکته را چنین بیان می کند:

آینه دل چون شود صافی و پاک/نقش ها بینی برون از آب و خاک

هم ببینی نقش و هم نقاش را/فرش دولت را و هم فراش را

در اندیشه زرتشت بجز از حواسهای پنجگانه شنوایی بویایی بینایی چشایی و لامسه که درجهان مادی به کار انسان می آید و وی را در شناخت و دریافت پیرامون خویش توانا می سازد از حواسهای پنجگانه روان نام برده می شود که وی را در شناخت جان و جهان مینوی یاری می رساند.گویایی (گفتار) کنایی(کردار) غریزه و هوش و یاد(حافظه).زرتشت در گات ها به زبانی نمادین این حواسهای ده گانه را به ده مادیان تشبیه کرده که در پی اسب اندیشه دوانند و از این رو این حواسها به مادیان (اسب های مادینه) تشبیه شده است چون گیرنده و دریابنده هستند و اندیشه چون دهنده و تراونده است به اسب تازان همانند گردیده که دوان بودن مادیان به دنبال اسب تازان برابر است با چیرگی اندیشه بر حواسهای ده گانه .تنها اسب نیرومند اندیشه است که می تواند مادیان حواس را مهار کرده و بر آنتها تسلط یابد و به روشنایی و حقیقت رهنمون سازد:

((چگونه در پرتو اشا (راستی و پاکی)پاداش دلخواه را که عبارت از تسلط بر ده مادیان حواس با نیروی اسب اندیشه است به دست خواهم آورد و به روشنایی حقیقی و سر مدی خواهم رسید)) بند 18 هات44

مولانا در دفتر دوم مثنوی درباره سهش های جان سخن گفته و یاد آور شده است که حواسهای پنجگانه تن آدمی را بسوی تاریکی وحواسهای پنجگانه جان آدمی را بسوی روشنایی رهنمون می سازند و اگر آدمی برخوردار از حواس جان نبود هرگز به والایی و رسایی نمی رسید:

آمدند از رغم عقل پند توز /در شب تاریکی برگشته ز روز

اندر آن قلعه خوش ذات الصور /پنج در در بحر و پنج از سوی بر

پنج از آن چون حس ظاهر رنگ و بوی /پنج از آن چون حس باطن راز جوی

حس خفاشت سوی مغرب دوان /حس در پاشت سوی مشرق روان

راه حس راه خران است ای سوار/ای خران را تو مزاحمک شرم دار

پنج حسی هست جز این پنج حس/ آن چو زر سرخ است و این حس ها چو مس

پرتوی عقل است آن بر حس تو/عاریت می دان ذهب بر مس تو

پرتوی خورشید بر دیوار تافت /تابش عاریتی دیوار یافت

اندر آن بازار کاهل محشرند/حس مس را چون حس زر کی خرند؟

حس ابدان قوت ظلمت می خورد/حس جان در آفتابی می چرد

گر بدیدی حس حیوان شاه را/پس بدیدی گاو و خر الله را

پسگر نبودی حس دیگر مر تو را /جز حس حیوان ز بیرون هوا

بنی آدم مکرم کی بدی؟/کی به حس مشترک محرم شدی

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم شهریور 1393ساعت 17:24  توسط آترین  | 

از دشمن بزرگ نباید ترسید اما باید از پشمینه پوشی گری و دین بازی جوانان یک کشور بیم داشت. جوانی که از آرمان های بزرگ میهنی و مردمی خود جدا شد، نه تنها یاریگر کشور نیست بلکه باری به دوش هم میهن خود است. ای خردمندان و ای دانشمندان سرزمین من! آزادی سرزمین های کشور ایران با قدرت شمشیر و سپاه من اما پرورش نسل های آینده با اندیشه های روشن و به دور از نابخردی با شما. اگر شما مردم را آگاهی بخشید و آن ها را از خرافه به دور سازید، دیگر نیازی به شمشیر نادر نخواهد بود.

شاهنامه فردوسی خردمند، راهنمای من در تمامی زندگی بوده است. ای مردم! در گزینش بزرگان کشور خود تیزبین باشید و کسانی را که نیرنگ کار، بیش خواه و خودخواه و فریبنده هستند را به نزد خود راه ندهید.

پیروزی هند سرفرازیی نبود برای من، دستگیری درازدستان و سرسپردگانی ارزشمند بود که بیست سال کشورم را ویران ساختند و تاراج را تمام بر مردم سرزمینم روا داشتند. اگر به دنبال سرفرازی بودم پادشاهان اروپا را می توانستم به بردگی بگیرم؛ اما این از آیین جوانمردی و خوی ایرانی من به دور بود. کمربند و تاج سلطنت، نشان نوکری برای سرزمینم است.

نادرها بسیار آمده اند و باز خواهند آمد اما ایران و ایرانی باید همیشه در بزرگی و سروری باشد. این آرزوی همه زندگیم بوده است. هنگامی که برخاستم؛ از ایران، ویرانه ای ساخته بودند و از مردم کشورم بردگانی زبون، همه جا بیگانه پرستی بود. سپاه من نشان بزرگی و دلیری ایرانیان را در درازنای تاریخ ایران دوباره زنده کرد. سپاه نادر تنها به دنبال نگاهبانی کشور و آرامش آن بوده است. برای مرزهای کشورم هیچ هنگام با کسی گفت و گو نمی کنم بلکه آن را با نیروی خواست خود و فرزندان کشورم به چنگ می آورم و از آن نگاهبانی می کنم.

با خود می گفتم؛ باید راهی جست در تاریکی، من همیشه به دنبال نوری بودم، نوری برای رهایی سرزمینم از چنگال بیگانگان، چه آسیب دهشتناکی است که ببینی همه جان و دارایی و آبرویت در دستان بیگانگان قرار گرفته و دستانت بسته است و نمی توانی کاری کنی اما همه وجودت برای رهایی در تکاپو باشد. نیرویی با مهر به ایران از ژرفایم فریاد می زد: تو می توانی بهبودبخش باشی، حرکتم را با نام ایران آغاز کردم.

تمام وجودم و زندگی ام را برای سرفرازی میهنم بخشیدم؛ به این امید که سرفرازی جاویدان برای کشورم کسب کنم. هنگامی که در دشت مغان اردبیل بودم، سوگند یاد کردم که ایرانی را سرور و سالار جهان کنم و ایرانیان را از دست درازی دشمنان نگاه بدارم. من وام خویش را به انجام رساندم، آیا دیگران نیز چنین کردند؟ در سرزمینی که ناداری و پس رفت و دست درازی در آن بیداد می کند، ساختن عبادتگاه و خواندن دعا، به چه دردی می خورد. این پول ها و سرمایه را باید برای ساختن و پروراندن جوانانی دلیر و میهن پرست خرج کرد که نخست ستون یک کشور آزاد را بسازند.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مرداد 1393ساعت 8:47  توسط آترین  | 

كارشناس محترم فوتبال، چنان با اقتدار و تاكيد از پايين آوردن توقعات از تيم ملي سخن مي گويد كه انگار شب قبلش روي باخت هفده هيچ ايران از نيجريه شرط بندي كرده. بازيكن سابق و مربي فعلي، چنان يخ و لبخند بر لب براي بازيكنان تيم ابراز موفقيت مي كنند كه انگار با خودشان "بسته"اند كه آرژانتين سوراخمان مي كند و بعدش اينها مي آيند در تلويزيون و مي گويند: "بعله، همان طور كه فرمودم...".

 گزارشگر برنامه راديويي وقتي پيامك دريافتي شنونده اي را مي خواند كه معتقد است ايران با دو برد و يك مساوي از گروهش صعود مي كند، چنان قهقهه سر مي دهد و مي گويد "اين هم نظري است" كه انگار بايد شنونده محترم را سريعا بستري كرد. چه اتفاقي افتاده؟ چه چيزي نگرانشان كرده؟ مي ترسند تيم ملي گند بزند و بعد ما دستك بگيريم برايشان؟

تيم ملي ما، توانسته يكي از ٣٢تيم حاظر در جام باشد؛ بشمريد چند كشورند كه حاضر بودند براي رسيدن به چنين جايگاهي، ميليونها دلار پول و اعتبار هزينه كنند. برنده جام جهاني فقط يك تيم است؛ حتي نايب قهرماني هم شوخي است؛ بنابراين جز تيم ما،٣٠تيم ديگر هم آنجا حاضرند كه قرار نيست قهرمان شوند؛ بشمريد تيمهايي را كه از همين حالا مي دانند سرافكنده اين كارزار خواهند بود.

ما نگرانيم كه از دور اول بالا نرويم؛ بشمريد كشورهاي ديگري را كه نگراني مشابه ما دارند، يا فوقش به يك مرحله بالاتر فكر مي كنند. شمرديد؟ حالا بياييد بشمريد كشورهايي را كه مردم و كارشناسانش، شش ماه تمام گذاشته اند پشتش كه مبادا كسي روياپردازي كند.

 كار به جايي رسيده كه بازيكنان تيم ملي هم فقط منتظرند عاقبتشان صرفا با چهار پنج گل خورده به خير شود و برگردند. مدافعشان را مسخره مي كنند، براي دروازه بانشان لطيفه مي سازند و مربي شان را مضحكه مي كنند. چرا؟ تا مباد پيش بيني هايشان نادرست از آب دربيايد؛ اسمش را هم گذاشته اند واقع بيني. انگار كه شب كنكور، فرزندتان بيايد و بگويد بابا دعايم كن و شما بگوييد نه پسرم با اين هوشي كه تو داري و با اين درسي كه تو خواندي، كاري از خدا هم بر نمي آيد.

 چه فرجامي دارد اين مخالف خواني ها؛ آن هم سه روز مانده به اولين بازي؟ مسخره كردن ها به كنار حتي تحليل هم زمان خودش را دارد. يك سال وقت داشتيد حرف بزنيد و زديد. مردم هم گوش كردند. آسيب شناسي و نقد بسيار ارزشمند و لازم است.

اما تا به حال ديده ايد يك ستاد انتخاباتي بعد از چندين ماه تلاش، سه روز مانده به انتخابات بيانيه صادر كند كه "ملت شريف و سرافراز؛ پيشبيني ها حاكي از آن است كه رسما ماليده ايم. حالا اگه حال كرديد بريد يه رايي بديد دور همي بخنديم صفا كنيم"؟

باور كنيد اميدواران هم مثل من و شما و احتمالا كيروش، مي دانند كه بضاعت تيم ما چيست. باور كنيد آنها هم مي دانند مديريت حسينقلي خاني و نداشتن بازي تداركاتي و پوشيدن پيراهن تقلبي چه بر سر يك تيم مي آورد. اما چه كنند؟ مي خواهيد دوشنبه شب تلويزيونهايمان را از برق بكشيم؟ حل مي شود مشكلتان؟

 ميخواهيد همين امشب برويم ميدان ونك و تصوير نكونام و سيدجلال را به آتش بكشيم؟

به حضرت عباس اين مردم براي قهرماني كيسه ندوخته اند. بعد از حذف تيم ملي هم خودكشي نمي كنند. فوتبال هم برايشان مسئله مرگ و زندگي نيست كه شما نگران جانشان باشيد. آنها مي خواهند ذوق كنند و لذت ببرند؛ همين.

 مي خواهند با دوستانشان دور هم جمع شوند و فرياد بكشند و بخندند و بگريند و بعدش هم بروند سر زندگي شان. به قدرت تحليل و جايگاه والاي شما هم اعتقاد دارند به مرتضي علي. بگذاريم كارشان را بكنند. شايد آنها، بهتر از من و شما توانستد.

وقتي از آن مربي افسانه اي پرسيدند تيم ايران براي مقابله با آلمان در جام جهاني چه برنامه اي دارد گفت: "ما اگر ده بار با آلمان بازي كنيم، نه بار مي بازيم و يك بار مي بريم؛ اما آن يك بار در جام جهاني است". فكر كنم طاقت نداشتند؛ برش داشتند تا مباد روياپردازها بر دل ما حكومت كنند؛ آن يك بار را هم باختيم؛ با يك مربي ديگر كه فكر مي كرد سوراخ نشدن از همه چيز مهم تر است.

حمیدرضا ابک

منبع: www.parsine.com

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم خرداد 1393ساعت 10:41  توسط آترین  | 

بنام يزدان پاك

در اين نوشتار مي خواهم بپردازم به پرسماني كه مدت هاست ذهن مرا درگير كرده است. اينكه چرا تارنگارها و تارنماهاي ميهن پرستانه ديگر بروز نمي شوند يا دست كم دير به دير بروز مي شوند؟

آيا آرمانمان اشتباه بوده كه اينگونه كم كار شده ايم؟ يا دليل ديگري دارد؟

همانگونه كه مي دانيد بلاگفا بزرگترين خدمت رسان تارنگار در ايران مي باشد. همين بلاگفا را چه كساني بزرگش كردند و به آن پر و بال دادند؟ ما بوديم. ما ميهن دوستان كه در فاصله سال هاي حدود 80 تا 90 براي نوشتن دل تنگي مان براي هويت و ميهن اقدام به اين كار كرديم. انجمن هاي زيادي درست كرديم و آدم هايي هم آمدند در اين راه تا باشد كه بتوانيم تاريخمان را به همگان بشناسانيم. بيگانه پرست نباشيم و بيگانه پرستان را به راه آوريم. ما يك آرمان نانوشته داشتيم كه در راه آن كار مي كرديم. ما نه گذشته پرست بوديم و نه نژاد پرست. نه قوميت گرا بوديم و نه وابسته به هيچ ايسم و دار و دسته اي.

ولي اما، انگار در ادامه راه كه آمديم جلو، برخي هايمان خود را تافته اي جدا بافته دانستيم و به خودمن يا آنكس كه قبولش داشتيم مقام استادي داديم. غافل از اينكه در پس هر روزي، شبي هم هست. براي شب نه چراغي افروختيم، نه كار خاص ديگري كرديم. همه مي دانند آدمي كه شب كور است، هركجا كه بخواهد برود روز مي رود تا شب دچار مشكل نشود. در اين راستا مطالبي در ادامه خواهم آورد.

آرمان

بحث را با خود آرمان آغاز مي كنم. خيلي هم دوست دارم رك باشم. آرمان ما ميهن پرستي و دوست داشتن ايران بود. آرمان ما اين بو.د كه هر كس و ناكسي در همسايگي مان و در جاهاي ديگر دنيا برايمان تعيين تكليف نكند. هر كسي كه تازه استقلال يافته نيايد گوشه اي از هويتمان را بردارد به اسم خود كند. ما شهيداني داشتيم به غايت ميهن پرستي كه 8 سال تمام جنگيدند ولي نگذاشتند حتي يك وجب از خاكمان از دست برود. خب چه بر ما رفت در اين آرمانمان؟

برخي ها فكر كردند دوست داشتن ايران يعني متنفر شدن از اسلام. پس راه را به بيراهه بردند. خيلي ها اقدام كرديم به طرد تاريخ 1400 ساله پس از اسلام و اين سرآغاز شكست بود. در سال 1385 خورشيدي، در يك تارنمايي كه هموندش بوديم از من پرسيده شد كه آيا مردم ما دارند ميهن پرست تر مي شوند يا خير كه من پاسخ دادم بايد چند سالي صبر كرد تا ببينيم اين افرادي كه الان هستند ميهن پرستند يا فاشيست. كه شوربختانه بيشترشان فاشيست درآمدند. يعني در يك سني وارد ميهن پرستي شدند كه سن فاشيسم است و در زماني كه آن سن رد شد انديشه هاي قبلي شان را به كل كنار گذاشتند و من ديدم كه تأملي كه داشتم درست بود.

خيلي از ماها شديم نژاد پرست و اين خلاف آيين ايراني است. بدين شكل كه از نژادهاي ديگر به حد بسياري بدشان مي آمد و خواهان نابودي همه مردم ديگر بودند. غافل از اينكه فردوسي بزرگ، داريوش بزرگ و كوروش بزرگ، و ديگر ستارگان تاريخ ايران، آدم هاي مهرباني بودند و نژاد پرست نبودند.

ياران، آرمان ما غلط نبود. آرمان واره هايي كه برخي ها ساختند غلط بود.

خود شيفتگي

برخي از افراد به اصطلاح ميهن پرست كه در انجمن ها بودند. خود را به سطح استادي رسانده بودند و با فن بياني كه داشتند، همه را احمق و خودشان را فاضل مي دانستند. خب، چه عايدمان شد؟ هيچ. جز اينكه عده اي از فرط خود شيفتگي از آْنسوي بام پرت شدند. يادم مي آيد هنگامي كه استاد جلال خالقي مطلق شاهنامه را پس از سي سال تحقيق و پژوهش، شسته رفته و قابل اطمينان به دست ما رساند. يك فرد ديگري آمد و نيمي از شاهنامه را حذف كرد بخاطر آنكه به زعم او آن بخش ها افزوده شده بودند. ولي در اصل براي مطرح كردن خودش بود. خيلي از اين دست موارد هست. تا كتابي نوشته مي شد، همين خود شيفته ها سريع مي آمدند و نويسنده و ناشر و .. را از هست و نيست ساقط مي كردند. بخاطر آنكه مطابق ميل اين جماعت خود شيفته كتاب ننوشته بودند.

دانايي مسئوليت مي آورد نه مصونيت. اين را بايد بدانيم تا بتوان گفت دانا داريم مي شويم. برخي ها با اطلاعات ناقص خود فكر مي كردند كه گويي از همه اساتيد بالاترند و هيچ خدايي را بنده نبودند. در حالي كه اينگونه نيست. اگر چيزي را دانستيد بايد بدانيد كه آن عطيه اي از سوي پروردگار است براي كمك به هم نوع. نه براي كوبيدن بر سر آن همنوع. همين كارها و طرز تلقي ها باعث دفع مردم شد از يك چنين انديشه هايي.

انجمن ها

قصه پر غصه انجمن هاي ميهن پرستانه هم خود درد ديگري است.

شروع انجمن ها خيلي خوب بود و براي هدفي مقدس كه دوست داشتن ميهن بود، آنهمه انجمن تشكيل شدند. ولي در ادامه راه، همان عادت بد ما گريبانمان را گرفت. هركسي مي خواست بگويد فقط خودش است كه مي فهمد و ديگران نمي فهمند. در انجمن ها انواع توهين ها را حتي به خانواده افراد مي كردند. در برخي جاها، حتي اگر كسي سلام مي داد جوابش يك نگاه غضب آلود بود. فقط به جرم!!! سلام دادن. مي گفتند بايد بگوييم درود. چون سلام واژه اي عربي است. براستي مسخره تر از اين هم مي شود؟ يكي اگر چيزي را نمي دانست، براحتي او را مورد انواع تهمت ها و توهين ها قرار مي دادند. غافل از اينكه برادر، اگر تو مي داني بايد به او كه نمي داند هم انتقال دهي. نه اينكه او را تخريب كني.

اما بدتر از آن سوء استفاده هايي از همه نوعش بود كه صورت مي گرفت. روزي با همسرم وارد يكي از انجمن ها شديم و ديديم كه تنها چيزي كه اهميت ندارد، ميهن پرستي است. افرادي آنجا براي ارضاي نفسانياتشان بودند. چقدر انجمن ها به هم خيانت مي كردند. چقدر انجمن ها بوي تعفن مي دادند اين آخر كاري ها. دامنه سوء استفاده ها خيلي وسيع بود. وسيع تر از آنچه بتوان فكرش را كرد.

سرخوردگي

يك دليل ديگر براي ننوشتن هم سرخوردگي بود. وقتي كه آدم ها مي ديدند حرف هايشان فهميده نمي شود. كسي نيست آن حرف ها را بخواند و مسائلي از اين دست. انگار كه گويي بايد هميشه براي آدم كف بزنند. البته اعتراف كنم. خودم هم سرخورده شده بودم. از اينكه مي ديدم تارنماها و تارنگارها ديگر فعال نيستند. مردم دنبال راهي ديگرند و ميهن برايشان اهميت ندارد. ولي روزي به خود آمدم و ديدم اين خبرها هم نيست كه انتظار دارم.

من خودم جميع شرايط بالا را عاملي در افت فعاليت ها مي دانم و اميدوارم روزي برسد كه باز هم بتوانيم در كنار هم از عزيزترين چيزمان يعني ايران بنويسيم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم خرداد 1393ساعت 11:14  توسط آترین  | 

خلیج فارس نامی همیشگی در دل تاریخ

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

از آن هنگام که تاریخ بشر مکتوب شد و جغرافی بگونه‌ای علمی در مقیاس با سطح و حد تحقیق و مطالعه در دوران باستان مورد بررسی قرار گرفت، نام خلیج فارس جزء چهار دریای شناخته شده بوده که به اعتقاد یونانیان کهن همگی از یک اقیانوس عظیم به وسعتی معادل همه آبهای جهان سرچشمه می‌گرفتند و بسیار پیش از آنکه داریوش هخامنشی امپراتور ایران در کتیبه‌های خود از دریای پارس سخن براند، حتی غیرایرانیان هم این پهنه آبی را با نام پارس می‌شناختند. خلیج پارس نامی است به جای مانده از کهن‌ترین منابع، زیرا که از سده‌های پیش از میلاد سر بر آورده است، و با پارس و فارس (نام سرزمین ملت ایران) گره خورده است. قدمت خلیج فارس با همین نام چندان دیرینه است که عده‌ای معتقدند: “خلیج فارس گهواره تمدن عالم یا خاستگاه نوع بشر است.” ساکنان باستانی این منطقه، نخستین انسان‌هایی بودند که روش دریانوردی را آموخته و کشتی اختراع کرده و شرق و غرب را به یکدیگر پیوند داده‌اند. اما دریانوردی ایرانیان در خلیج فارس، قریب پانصد سال پیش از میلاد مسیح و در دوران سلطنت داریوش اول آغاز شد.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
داریوش بزرگ،‌ نخستین ناوگان دریایی جهان را به وجود آورد. کشتی‌های او طول رودخانه سند را تا کرانه‌های اقیانوس هند و دریای عمان و خلیج فارس پیمودند، و سپس شبه جزیره عربستان را دور زده و تا انتهای دریای سرخ و بحر احمر کنونی رسیدند. او برای نخستین بار در محل کنونی کانال سوئز فرمان کندن ترعه‌ای (کانالی) را داد و کشتی هایش از طریق همین ترعه به دریای مدیترانه راه یافتند. در کتیبه‌ای که در محل این کانال به دست آمده نوشته شده است: “من پارسی هستم. از پارس مصر را گشودم. من فرمان کندن این ترعه را داده ام از رودی که از مصر روان است به دریایی که از پارس آید پس این جوی کنده شد چنان که فرمان داده‌ام و ناوها آیند از مصر از این آبراه به پارس چنان که خواست من بود.” داریوش در این کتیبه از خلیج فارس به نام دریایی که از پارس می آید نام برده است و این نخستین مدرک تاریخی است که درباره خلیج فارس موجود است. از سفرنامه فیثاغورث 570 قبل از میلاد تا سال 1958 در تمام منابع مکتوب جهان نام خلیج فارس و یا معادلهای آن در دیگر زبانها ثبت شده است.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
پس از اسلام نیز جملگی علمای غیرایرانی و حتی دانشمندان عرب مانند “شهاب‌الدین النویری” و “ابن حوقل النصیبی بغدادی” که نام خلیج فارس را همراه با نقشه آن بگونه‌ای مستند مشخص کرده است، با حفظ حرمت قلم، در نام این دریا را حتی در ذهن خود خطور ندادند و پایبندی به صداقت و راست‌اندیشی را از خود به یادگار گذاردند. از سفرنامه فیثاغورث 570 قبل از میلاد تا سال 1958 در تمام منابع مکتوب جهان نام خلیج فارس و یا معادلهای آن در دیگر زبانها ثبت شده است. خلیج فارس، دریای کم عمق و نیمه بسته ای است با مساحت حدود 240 هزار کیلومتر مربع که در جنوب غربی قاره آسیا و در جنوب ایران قرار دارد.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
زمین شناسان معتقدند که در حدود پانصد هزار سال پیش، صورت اولیه خلیج فارس در کنار دشت های جنوبی ایران تشکیل شد و به مرور زمان، بر اثر تغییر و تحول در ساختار درونی و بیرونی زمین، شکل ثابت کنونی خود را یافت. قدمت خلیج فارس با همین نام چندان دیرینه است که عده ای معتقدند: خلیج فارس گهواره تمدن عالم یا مبدا پیرائی نوع بشر است.

اولین بار یونانی ها بودند که این خلیج را پرسیکوس سینوس یا سینوس پرسیکوس که همان خلیج فارس است، نامیده اند. از آنجا که این نام برای اولین بار در منابع درست و معتبر تاریخی که غیر ایرانیان نوشته اند آمده است، هیچ گونه شائبه نژادی در وضع آن وجود ندارد. چنان که یونانیان بودند که نخستین بار، سرزمین ایران را نیز پارسه و پرسپولیس یعنی شهر یا کشور پارسیان نامیدند. استرابن جغرافیدان قرن اول میلادی نیز به کرات در کتاب خود از خلیج فارس نام برده است. وی محل سکونت اعراب را بین دریای سرخ و خلیج فارس عنوان می کند. همچنین فلاریوس آریانوس مورخ دیگر یونانی در کتاب تاریخ سفرهای جنگی اسکندر از این خلیج به نام (پرسیکون کیت) که چیزی جز خلیج فارس، نیست نام می برد.

گروه اینترنتی پرشیـن استار | www.Persian-Star.org
خلیج فارس و نام پرتوافکن آن میراث گرانسنگ ایرانیان باستان است. میراثی که ایرانیان آزاد اندیش روزگار کهن برای فرزندان خود به یادگار گذارده‌اند تا مایه فخر و مباهات نسلهای بعدی باشد و ایرانیان همواره به خاطر آورند که نمادهای میهنی و ملی آنان که با پوششی از باورهای ژرف انسانی مزین شده است، در همیشه تاریخ موجب بالیدن آنان بوده و خواهد بود.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

وطن یعنی خلیج تا ابد پارس

Persian Gulf Forever

الخلیج الفارسی إلى الأبد

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

ای خلیج آبی و پیوسته فارس
همرهت نام خوش و برجسته فارس

ای خلیج نیلی و نامی فارس
ای نشسته در کنار قوم پارس

جای تو والاترین حد و مکان
در دل و در جان ما ایرانیان

رونق احوال دنیا بوده ای
هرمزت تنگه گلوگاه جهان

وصله ی اصلی مرز و بوم ما
غبطه ای بر دشمنان شوم ما

ای خلیج نیلی و نامی فارس
چون زمرد می درخشد بر تو نام

تا که ایران هست و دنیا بر دوام
نام تو پاینده هست و مستدام

شعر از : دکتر منوچهر سعادت نوری

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1393ساعت 17:28  توسط آترین  | 


بنام خدا

من مي خواهم تارنماي دير مغان را دوباره راه اندازي كنم. تنها راهي كه براي يافتن دوستانم به ذهنم رسيد اين بود كه اينجا مطلب بگذارم تا باشد كه بيايند و بخوانند و بيابند مرا.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اردیبهشت 1393ساعت 13:14  توسط آترین  | 


بنام يزدان پاك

دير هنگامي است نيستم. شايد در خودم غرقه گشته ام و شايد هم خسته از آنكه مي بينم اينچنين تازشي بر نهاد نيك ايران را و در خود آن توان را نمي يابم كه همه ي تيرگي ها را پس بزنم. شايد هم ياران مرا فراموش كرده اند كه شوند نبودنم شده اند.

به ايران سوگند كه بسيار در دلم حرف هست. دوست دارم همه شان را بنويسم و با ياران انديشه هايم را در ميان بگذارم. اما چه كنم كه نمي يابمشان. دوست دارم باشم. دوست دارم بگويم از دردهايي كه گاه مي انديشم آن اندازه گفته شده كه ديگر به آنها توجهي نمي شود.

ياران، ياري تان آرزوست.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اردیبهشت 1393ساعت 15:41  توسط آترین  | 

حمایت از ثبت دامنه اینترنتی خلیج فارس

چندی است که آیکن (سازمان مدیریت نام‌ها و ارقام اینترنتی) که به نوعی مدیریت کل اینترنت را در دست دارد پذیرش درخواست‌های ثبت پسوندهای جدید اینترنتی را آغاز نموده است.

همان‌طور که انتظار می‌رفت، این اقدام که پس از ۹ سال وقفه (بعد از اضافه شدن پسوندهایی مانند دات آسیا و…) انجام پذیرفت با استقبال گسترده فعالان اینترنتی در سراسر جهان روبرو گردید و با وجود اینکه هنوز اطلاعات دقیق درخواست دهندگان منتشر نشده است، ولی شنیده‌ها حاکی از آن است که بیش از ۲۰۰۰ پسوند جدید اینترنتی در انواع مختلف تجاری، فرهنگی، اجتماعی و… ارائه شده است که از میان آن‌ها می‌توان به پسوندهای مختص اقوام و اجتماعات خاص نیز اشاره کرد.

برای مثال بسیاری از کلان شهرهای دنیا اقدام به ثبت پسوند اینترنتی با نام شهر خود نموده‌اند که به نوعی به شناساندن شهر و مردمان و کسب و کارهای آن در دنیای اینترنت کمک خواهد نمود.

در این میان نیز حضور ایرانیان در این حوزه نیز باعث گردید که ما نیز از این قافله عقب نمانده و با ارائه درخواست جهت ثبت پسوندهایی که مستقیماً بیانگر ملیت و سرزمین مادریمان است، حضور خود در دنیای اینترنت را ابدی سازیم.

دو پسوند اینترنتی که مستقیماً در جهت منافع ایرانیان و به طور عام پارسی زبانان، درخواست گردیده‌اند دات پارس (به صورت PARS.) و دات خلیج فارس (به صورت PersianGulf.) می‌باشند که پذیرش آن‌ها توسط آیکن می‌تواند موفقیتی بزرگ برای ایران و افتخاری جاودانه برای ایرانیان محسوب گردد.

برای حمایت اینجا را کلیک کنید:

من از ثبت پسوندهای اینترنتی پارس و خلیج فارس حمایت می کنم

ثبت این پسوندها در اینترنت به مفهوم ایجاد هزاران وب سایت جدید با این پسوندها و متعاقب آن گسترش این اسامی در اینترنت خواهد بود. هر وب سایتی که تحت یکی از این پسوندها ایجاد شود هزاران بیننده خواهد داشت و این افراد کسانی خواهند بود که به صورت روزمره با این نام‌ها سر و کار خواهند داشت.

کاربران اینترنتی ایرانی با دیدن این اسامی به عنوان پسوند پایگاههای اینترنت به ملیت و تاریخ پرشکوه خود افتخار می‌نمایند و کاربران خارجی نیز شاهد علاقه وافر ایرانیان به این اسامی خواهند بود که خود گواهی بر زنده بودن نام‌های خلیج همیشگی فارس و پارس می‌باشد.

آنچه حایز اهمیت است، چالش‌هایی است که این درخواست‌ها از سوی سایر کشورها با آن روبرو خواهند بود که حمایت گسترده تمامی کاربران اینترنتی ایرانی را می‌طلبد. پسوند اینترنتی PersianGulf. به دلیل مناقشات موجود که اتفاقاً این روزها بالاتر نیز گرفته است، احتمالاً با اعتراض شدید کشورهای حاشیه خلیج فارس مواجه خواهد گردید.

اما در مورد دات پارس (PARS.) موضوع به قرار دیگری است:

یکی از قواعد آیکن برای پذیرش پسوندهای جدید اینترنتی عدم تشابه آن‌ها با یکدیگر در حدی که منجر به سردرگمی کاربران اینترنتی گردد است و متأسفانه این شباهت در مورد عبارت پارس با عبارت پاریس (Paris. که ثبت آن توسط شورای شهر پاریس در حال پیگیری است) باعث گردیده که منتظر مناقشه‌ای قریب‌الوقوع میان این دو درخواست باشیم که در شرایط عادی تنها یکی از آن‌ها حق حضور در اینترنت را خواهد یافت. یکی از ملاک‌های آیکن برای انتخاب یک پسوند از میان دو پسوند پارس و پاریس، میزان حمایت اعلام شده از سوی جامعه ایست که آن پسوند برای آن‌ها در نظر گرفته شده است. بنابراین همکاری هموطنان در رای دادن به عبارات پارس و خلیج فارس در این میان نقش اساسی بازی می کند.

به همین منظور از یک سیستم رای گیری اینترنتی استفاده شده است که ایرانیان می توانند از طریق این لینک به آن وارد شده و با ورود نام و ایمیل خود آنرا امضا نمایند.

لازم به ذکر است که با توجه به اینکه هر دو پسوند پارس و خلیج فارس به عنوان نمادی از شکوه و جلال تاریخ کهن ایران زمین و مردمان سرزمین پارس محسوب می‌گردند، حمایت این مردم نیز برای دست یابی به این هدف الزامی است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1392ساعت 9:39  توسط آترین  | 

مکتب دار محله "مهاد مهین" (از محلات قدیمی شهر تبریز) به مادر کودک گفت فرزند شما هر روز پژمرده تر و منزوی تر می شود مادر گفت : از زمانی که پدرش در جنگ (ایران و عثمانی) گمشده است کودکم را نمی دانم چگونه شاد کنم کمک دولت کفاف زندگیمان را نمی دهد. پیر مرد مکتب دار کمی فکر کرد و گفت با او گفتگو کن.
مادر گفت فقط گفتگو ! در حالی که چشم کودک به دست من است.
پیرمرد گفت خیر عقل کودک به زبان شماست اگر با کودک گفتگو کنید بسیاری از خیالات او کاسته می شود او هم اکنون در دست رویاهای تیره اسیر است.
این همان نکته ایی ست که ارد بزرگ اندیشمند کشورمان از آن یاد می کند و می گوید : کودکان برای شاد بودن، بیش از هر چیزی به گفتگو با ما نیاز دارند.
گفته می شود با تحول در رابطه مادر و کودک، بتدریج روحیه کودک تغییر نموده و انزوای او در هم شکست.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1391ساعت 0:11  توسط آترین  | 

"فرماندهان عراقی در پاسخ به سوال صدام که چرا نمی توانيد وارد شهر خرمشهر شويد ، گفته بودند :
جوان 27 ساله ای به نام جهان آرا مانع از اين کار می شود‌ !
" جوانی که...
با همرزمانش و با مقدار بسیار کمی سلاح توانستند جلوی 400 تانک و چند لشکر رو بگیرند "
اینم عکسی از اون جوان و پسرش .. با همین سادگی و با همین مردانگی ..

درود بر روح پاک تمامی شهدای ایران زمین...

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1391ساعت 20:43  توسط آترین  | 

زهتابی پرورش یافته حزب بعث در دامان صدام حسین

در پی اختلافات مرزی ایران و عراق در دهه ۵۰ شمسی، عراق و ایران دست به تقویت جنبشهای تجزیه طلبانه در دو کشور زدند. ایران ایجاد به احزاب کردی در شمال عراق کرد و عراق نیز اقدام به تربیت مزدور و ارسال اسلحه به بلوچستان کرد. در همین راستا محمود پناهیان از نوادگان پناه علیخان جوانشیر از سران فرقه دمکرات دعوت به عمل آمد که به بغداد برود. یکی از افراد همراه وی نیز محمد تقی زهتابی بود. وی در آنجا ، ضمن همکاری با رژیم بعث عراق ، به تأسیس یک گروه سیاسی به نام ”جبهه ملی خلق های ایران “ دست زد و شعبه هایی از آن به تبلیغ قومگرایی در آذربایجان ، کردستان ، بلوچستان و خوزستان ایران پرداخت. زهتابی همچنین در رادیو گروه به تبلیغ قوم گرایی می‌پرداخت, وی مدتی نیز در دانشگاه بغداد فارسی تدریس می‌کرد.
در سال ۱۹۷۵ توافق الجزیره بین ایران و عراق حاصل گشت. طبق این توافق دو کشور دست از خرابکاری در امور یکدیگر باید برمی داشتند. بعد از آن عذر محمود پناهیان و گروه اعزامی خواسته شد و زهتابی مجبور به به بازگشت به باکو گشت.
حمید احمدی
استاد دانشگاه تهران نیز در این رابطه با اشاره به بخشی از خاطرات سرگرد ابراهیم نوروزاف(افسر اطلاعات ارتش سرخ شوروی و اهل باکو) مینویسد:
«قابل ذکر است که محمود پناهیان(رئیس گروه سربازگیری برای فرقه‌ی دموکرات)، پس از فرار به شوروی، در سالها دهه‌ی 1350 شمسی در یک ماموریت از باکو به بغداد اعزام شد و در آنجا ضمن همکاری با رژیم بعث عراق به تأسیس یک گروه سیاسی به نام «جبهه‌ی ملی خلق‌های ایران» دست زد و شعبه‌هایی از آن به تبلیغ قوم‌‌گرایی در آذربایجان، کردستان، بلوچستان و خوزستان ایران پرداخت. مدتی بعد، محمدتقی زهتابی چهره‌ی شناخته شده‌ی پان‌ترکیست(که در شاخه‌ی جوانان فرقه‌ی دموکرات فعالیت داشت)، به پناهیان پیوست و در بغداد در رادیوی گروه او به تبلیغ اندیشه‌ای پان‌ترکی پرداخت و در دانشگاه بغداد نیز تدریس کرد. وی پس از سقوط شاه به ایران بازگشت و به ترویج افکار پان‌ترکی در تبریز مشغول بود، و همو بود که با تکیه بر نوشته‌های پان‌ترکی و تاریخ‌نگاری‌های تخیلی محافل پان‌ترکی باکو و استانبول-آنکارا، و سرهم‌بندی حوادث پراکنده‌ی تاریخی و تحریف آنها تلاش کرد کتابی به نام «تاریخ باستانی ترکهای ایران» تهیه کند، که اصولاً آذربایجان ایران را از حوزه‌ی تمدن ایرانی خارج می‌کرد و با جهان پان‌ترکی متصل می‌ساخت.
حلقه‌ی پان‌ترکی طرفدار او در در داخل ایران و در جمهوری آذربایجان تبلیغات فراوانی برای ترویج نوشته‌های او و جا انداختن آن به عنوان تاریخ آذربایجان یا ترکهای ایران کرده‌اند،اما این نوشته‌ها به علت ذهنی بودن و عدم تطابق با واقعیتها و نوشته‌های متعبر تاریخی، در نزد مورخان و پژوهشگران ارزشی نیافت.»
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1391ساعت 15:41  توسط آترین  | 

چرا با وجود یورش تازیها تمدن کهن مصرتازی شد ولی ایرانیان نشدند؟
 
 
 
 
فردوسی می گوید: مردمی که در راستای خوارشماری، عجم یعنی
 
کندزبان نامیده می شدند، من با این رزم نامه ی ملی که به پارسی سره
 
سرودم، شناسنامه ی ملی اش را نوشتم و به دست تاریخ سپردم...؛ و
 
درست می گوید؛ بدون فردوسی امروز کجا بودیم و با چه زبانی سخن
 
می گفتیم ؟


روزی از حسنین هیکل پرسیدند شما مصریان با آن پیشینه ی درخشان
 
 فرهنگی چه شد که عرب زبان شدید؛ گفت ما عرب زبان شدیم برای
 
اینکه فردوسی نداشتیم
 
 
 
ما هم اگر فردوسی را نمی داشتیم امروز همانند مردمان مصر و سوریه و اردن و فلسطین و عراق و حبشه و بسیاری از مردمان دیگر عرب زبان می شدیم؛ اینها هیچ کدامین شان عرب نبودند؛
زور شمشیر و نداشتن فردوسی ها آنان را عرب زبان کرد؛ اما ما عرب زبان نشدیم نه برای اینکه شمشیری در کار نبود؛ و نه برای اینکه به گناه فارسی گویی زبان را از دهان بیرون نمی-کشیدند که می کشیدند؛ تنها برای اینکه ما فردوسی را داشتیم و دیگران نداشتند

جهان كرده ام از سخن چون بهشت
ازين بيش تخم سخن كس نكشت
بناهاي آباد گردد خراب
زباران و از تابش آفتاب
پي افكندم از نظم كاخي بلند
كه از باد و باران نيابد گزند
نميرم، ازين پس، كه من زنده ام
كه تخم سخن را پراکنده



درود به روح پاک آن مرد بزرگ
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1391ساعت 2:9  توسط آترین  | 

هویت انسانی، مقوله‌ای اجتماعی است. همه انسانها به هنگام تولد، فارغ از اینکه در کجای زمین به دنیا می‌آیند و یا از چه تعلق قومی و قبیله‌ای برخوردارند، دارای ویژگی‌های یکسان نوع انسانی، در میان انواع موجودات زنده هستند و هیچ گونه تفاوت ماهوی با یکدیگر ندارند؛ بنابراین، مقوله هویت انسانی که در دوران رشد و تکوین انسان در جامعه شکل می‌گیرد، کاملأ اجتماعی و جامعه شناسانه است و ربطی به خون و نژاد و رنگ پوست و ... ندارد.

هویت اجتماعی

هویت اجتماعی انسان، از پنج مؤلفه پیروی می‌کند. به زبان دیگر، بر پایه پنج مؤلفه تأثیرگذار، شکل می‌گیرد؛

1 ـ عوامل جغرافیایی ـ اقلیمی،

2 ـ عوامل سیاسی و تاریخی،

3 ـ عوامل اقتصادی و معیشتی،

4 ـ عوامل فرهنگی (زبان و ادبیات و هنر، میراث اساطیری، سنن و آداب، اعتقادات و آیین‌ها و رسوم و یادمان‌ها)،

5 ـ و مؤلفه‌های تربیتی.


***

الف) عوامل جغرافیایی ـ اقلیمی:

 به مجموعه عواملی گفته می‌شود که برگرفته از ویژگی‌های مربوط به اقلیم، طبیعت و آب و هواست، که در قرون و هزاره‌ها، می‌تواند بر نوع رفتار زیست‌ محیطی افراد تأثیر گذاشته و هویتی اجتماعی خاص، یا احساس تعلقی به خصوص را در یک گروه انسانی، از گذر زندگی تاریخی، ایجاد کند؛ بنابراین، باید ریشه بخشی از احساسات مربوط به تعلق سرزمینی را در این عامل، جستجو کرد. 

اما وجه تشابه در میان یک گروه انسانی که تنها برگرفته از این عامل باشند، قادر به ایجاد هویت اجتماعی نیست، بلکه این عامل ـ همان گونه که پیشتر گفته شد ـ تنها می‌تواند یکی از عوامل گسترده ایجاد هویت و احساس تعلق به یک گروه خاص انسانی باشد.

ب) عوامل سیاسی و تاریخی:

به مجموعه عواملی گفته می‌شود که متأثر از سرنوشت سیاسی و تاریخی مشترک یک گروه خاص از انسان‌ها هستند. دقت شود که وقتی می‌گوییم: «یک گروه خاص از انسان‌ها»، منظورمان همزمان، آن گروهی از انسانها هستند که می‌توانند در میان خود، شامل گروه‌ها و دسته‌های متعدد انسانی در حوزه‌های گوناگون جغرافیایی باشند. یادمانده‌های تاریخی، شادی‌ها، غم‌ها و نبردها و شکست‌ها و پیروزی‌های مشترک، از جمله عواملی هستند که از منظر تحمل نوع نظام‌های سیاسی خاص و رخدادهای مشابه، می‌توانند تأثیرات ماندگاری بر احساس هویت مشترک بگذارند.

پ) عوامل اقتصادی:

عوامل اقتصادی در احراز هویت مشترک عبارتند از: شیوه تولید اقتصادی، روابط تولید، سطح و نوع تولید، ابزار خاص تولید و امکانات تولیدی یک گروه به خصوص از انسان‌ها که در یک اقلیم مشخص تاریخی، زندگی کرده و می‌کنند.

بسته به اینکه این گروه انسانی مفروض، از گذر یک جریان (پروسه) تاریخی، در هر یک از عوامل نامبرده، متأثر از چگونه نظامی بوده‌اند، دارای ویژگی‌های مشترکی می‌شوند، که این ویژگی‌ها، نوعی خاص از احساس مشترک و تعلق تاریخی را ایجاد می‌کنند؛ برای نمونه، قرنها حاکمیت نظام زمینداری (فئودالیسم) در بین ملل اروپایی و یا حاکمیت نظام ارباب و رعیتی در ایران، منجر به ایجاد دو نوع متفاوت از احساس مشترک، نسبت به روابط تولیدی و رابطه انسان با انسان و انسان با زمین، در بین این دو گروه انسانی شده اند. تفاوت نوع نگاه به اشرافیت در جوامع اروپایی و فرهنگ برگرفته از آن، با نوع نگاه مردم ایران به همین مقوله، برخاسته از همین تنوع تولید، روابط و ابزار تولیدی متفاوت است.

ت) عوامل فرهنگی:

عوامل فرهنگی، عواملی هستند که از گذر زندگی مشترک اجتماعی و تحت تأثیر نوع روابط انسانی حاکم بر جوامع و متأثر از همه عوامل اقلیمی، سیاسی، تاریخی و اقتصادی، ایجاد می‌شوند. این تأثیرات در صورت تداوم تاریخی، زمینه‌های پیدایش نوعی خاص از جهان بینی، اعتقادات، زبان مشترک، هنر و سنن و آداب و آیین‌های اجتماعی منحصر بفرد را فراهم می‌آورند. این عوامل، به دلیل اینکه در زمانی نسبتأ طولانی ایجاد می‌شوند، به همان نسبت ماندگارتر و مستحکم‌تر از عوامل دیگر هستند و بخش اصلی از هویت اجتماعی انسان را شکل می‌دهند.

عوامل فرهنگی به مرور زمان تغییر شکل می‌دهند و ممکن است تضعیف و یا تقویت شوند، اما بن‌مایه‌های تاریخی آنها، کمتر دچار تحولات آنی و دوره ای می‌‌شوند.

بسته به اینکه انسان، در هنگام تولد در کدام حوزه فرهنگی قرار گیرد، طبیعتأ احساس هویت اجتماعی او دارای مشخصه‌های منحصر بفرد همان حوزه (در آینده) می‌شود. این مشخصه‌ها، با انسان و رشد اجتماعی او، از طرف محیط زندگی، محیط آموزش، محیط کار و مجموعه روابط اجتماعی، به وی، خودآگاه و یا ناخودآگاه، تزریق می‌شوند. 

همچنین اراده انسان بالغ، کمتر می‌تواند در این ماندگارهای ریشه‌دار، تغییر ایجاد کند، بلکه حداکثر، سمت و سوی رفتار اجتماعی را می‌تواند تا اندازه‌ای تحت تأثیر قرار دهد؛ بنابراین، هویت فرهنگی، امری نیست که از کسی گرفته شود یا بتوان به زور به وی تحمیل کرد. این هویت، در واقع، هسته اصلی تشکیل دهنده شخصیت اجتماعی انسان است و برای همین، طلبیدنی و خواستنی نیست! 

آنچه این روزها در گوشه و کنار و به ویژه آذربایجان، با نام «هویت طلبی» مطرح می‌شود، در واقع، نوعی از حقه بازی سیاسی، نه برای احراز هویت، بلکه در واقع به جهت سلب آن است! که در هر دو صورت، آب در‌ هاون کوبیدن است!

همانگونه که گفته شد، هویت اجتماعی انسان، از عوامل بسیاری برگفته شده است که رویدادها و تغییرات مقطعی، قادر به ایجاد تغییرات اساسی در بن مایه‌های آن نیستند و نمی‌توان با تکیه بر یک یا دو عامل تمایز، مثل زبان و یا اعتقادات، بین گروهی از انسانها، با گروهی دیگر، اعلام هویت مستقل کرد.

گروه انسانی بدون هویت و یا سلب هویت شده، روی کره زمین وجود ندارد، چرا که انسان در جامعه زندگی کرده و رشد یافته است و تکامل او، اجتماعی بوده است، نه انفرادی؛ بنابراین، هر انسانی، در هر جامعه ای که زندگی می‌کند ـ جدا از مسائل حقوقی و سیاسی در یک مقطع خاص تاریخی ـ دارای هویت مشخص اجتماعی و تاریخی است. 

بنابراین، می‌توان هویت مشخص تاریخی او را نادیده گرفت، اما نمی‌توان آنرا سلب کرد. پس طرح بحث «هویت طلبی»، تنها می‌تواند با چشم‌پوشی خاص سیاسی، به جهت ایجاد تفرقه مطرح شود و لاغیر! 

در این باره البته باید گفت، اگر منظور از بحث هویت طلبی، نادیده گرفتن یک هویت مشخص، مثلا هویت آذربایجانی باشد، این نیز یک مغلطه بزرگ است، چرا که در کل تاریخ اجتماعی منطقه آذربایجان ایران، ما هرگز با یک هویت اجتماعی خاص و مستقل از مجموعه هویت ایرانی، روبه‌رو نبوده ایم. مردم این منطقه از ایران، در تمامی مؤلفه‌های برشمرده برای به دست آوردن یک هویت اجتماعی، با دیگر مردمان در سایر مناطق، مشترک بوده‌اند، و از گذر یک زندگی مشترک چند هزار ساله، هویتی غیر از هویت یک ایرانی را نشان نمی‌دهند.

ث) عوامل تربیتی:

آخرین عامل تأثیرگذار در شکل گیری هویت اجتماعی انسان، عامل تربیتی است. این عامل، خود برگرفته از عواملی همچون، نوع روابط اخلاقی ـ فرهنگی و رفتاری حاکم بر خانواده، آموزش و پرورش و همچنین جامعه است. 

هر یک از این سه حوزه، بخشی از حوزه نفوذ تربیت انسان را شکل می‌دهند، ولی بسته به اینکه هر یک از عوامل نامبرده، چقدر گسترده‌تر عمل کنند و انسان مورد نظر را تحت پوشش آموزه‌های خود قرار دهند، تربیت انسانی را می‌توانند در حوزه نفوذ خود بگیرند. 

امروزه، آموزش و پرورش و جامعه ـ به ویژه بخش مربوط به رسانه‌ها ـ سهم عمده تری نسبت به عامل خانواده، بر عهده گرفته‌اند و شاید به همین دلیل نیز باشد که تشابه بیشتری در میان گروه‌های انسانی، دیده می‌شود.

هویت ایرانی!

با توجه به آنچه آمد، اکنون راحت‌تر می‌توان به مبحث هویت ایرانی و مباحث جدید مطروحه از جانب عوامل استعمار گران در این مورد پرداخت؛ مباحثی همچون بحث خنده دار (!)؛ هویت طلبی، تفاوت‌های گویشی و یا زبانی، تمایزات فرهنگی و شک و تردید‌های تاریخی.

هنگامی که سخن از «ایران» به میان می‌آید، ذهن، خودبه‌خود، متوجه جغرافیای سیاسی کنونی و ترکیب جمعیتی و ویژگی‌های امروزین آن می‌شود، در حالی که از دید هویت‌شناسی، واژه «ایران» در بر گیرنده دیرپاترین یادمان‌های مدنی و تاریخی بشریت، در حوزه‌ای بسیار گسترده‌تر از مرزهای سیاسی امروز است.

ایران، کهن‌ترین سرزمینی است که بشر موجود در آن، در هزاره‌ها، هویت اجتماعی یافته و مجموعه ای از مشخصه‌های خاص و متمایز را، از گذر این هزاره‌ها، شکل داده و پرورانده است.

هرچند هویت مکتوب ایرانی، خود را با داده‌های میترایی و اوستایی نمایان می‌سازد، این داده‌ها، هرگز نمی‌توانسته‌اند یک شبه و آنی پدید آمده باشند؛ بنابراین، نتیجه هزاران سال بده، بستان اجتماعی ـ اقتصادی و سیاسی و فرهنگی، در بین گروه‌های گسترده انسانی، بوده‌اند؛ گروه‌هایی که شاید امروز هیچ نشانی از ایشان نباشد، اما میراث آنها، بخش‌های اصلی هویت ایرانی را شکل می‌دهند و او را از بقیه مردمان، در سایر حوزه‌های هویتی، جدا می‌سازند. 

مشخصه‌های اصلی این هویت را می‌توان در چنین زمینه‌هایی برشمرد:

1 ـ حوزه جهان‌بینی و فلسفه و اخلاق

2 ـ حوزه سنن و آیین و رسوم

3 ـ حوزه زبان و ادبیات و هنر و فرهنگ

4 ـ حوزه جمعیت شناسی


با یک نگاه سریع به چهار حوزه نامبرده و موضوع تأثیرات هویتی آنها، به سادگی می‌توان، هویت ایرانی را تعریف کرد:

ایرانیان، مردمانی هستند از تیره‌های گوناگون انسانی با روابطی دیرپا که از درآمیختگی جمعیتی در هزاره‌ها، هویتی مشترک به نام هویت ایرانی، یافته‌اند. 

آنان همواره اعتقادات گوناگون داشته‌اند؛ اهل تعصب نبوده و مسامح‌کار بوده‌اند. به احساسات انسانی، اهمیت فوق‌العاده داده‌اند، اهل مدارا و مهر و محبت و عشق بوده و هستند. دوستدار زیبایی و هنر می‌باشند. زبان فارسی و شاخه‌های گویشی آن، در دست‌کم چهار هزار سال گذشته، محور شکل‌دهی هویت ادبی ـ فرهنگی ایشان بوده است.

ایرانیان همچنین توانسته‌اند، مجموعه ای از رسوم و آیین‌های منطبق با طبیعت و حیات این جهانی انسان را شکل دهند که اکنون، دارای ارزش‌های همه بشری است. این هویت با مشخصه‌های گفته شده، هرچند همواره به اشکال گوناگون، مورد تعرض قرار گرفته و در زوایایی، تقویت و در جهاتی، تضعیف شده است، اما در نگاه به رفتار اجتماعی هر ایرانی، به آسانی عناصری از مجموعه فوق را می‌توان در منش و سلوک آنان دریافت.

ایرانی، مغرور و شجاع، فهیم و انسان‌دوست و صلح‌طلب و آزادی‌خواه و عدالت‌خواه است. اهل تعصب نیست، اهل تحمل است. به دانایی و دانش عشق می‌ورزد و اهل جنگ و نفرت نیست و صلح طلب است. 

هویت اصلی او با ستایش شادی، درآمیخته؛ هرچند قرن‌ها تلاش شده است که اندوه بر وی حاکم شود.

ایرانی، خونگرم است و همدردی می‌کند و اهل همدلی است و به روابط انسانی و محبت‌آمیز، اهمیت فوق‌العاده‌ای می‌دهد.

ایرانی، ارزش فوق‌العاده‌ای برای زحمات پیش‌قراولان اندیشه و هنر و ادبیات قایل است و در هزاره‌ها، از میراث گذشتگان در این زمینه‌ها، نگهداری کرده و بر آن افزوده است. 

ایرانی، هرگز به حقوق دیگران تجاوز نمی‌کند، ولی سرسختانه از حقوق خود دفاع می‌کند. 

ایرانی، همیشه با سلاح اندیشه به نبرد با متجاوزین به حریم زندگی تاریخی‌اش رفته است!

ایرانیان، میهمان را گرامی می‌دارند و همواره وی را در خانه خویش (سرزمین ایران) پذیرفته‌ و اتاق‌های این خانه را با او شریک شده‌اند، اما به این خانه عشق می‌ورزند و حاضر نیستند از خیر آن بگذرند.

با این اوصاف، هر کس در این سرزمین و یا بیرون از آن، نشانه‌های از ویژگی‌های برشمرده را در خویش می‌بیند، هویت ایرانی دارد و هر کس این هویت را برنمی‌تابد، حتی اگر شناسنامه ایرانی داشته باشد، ایرانی نیست.

امروز، همه کسانی که با هر نام و به هر بهانه‌ای در برابر این هویت ایستاده‌اند و تلاش می‌کنند، ساختگی و با جعل تاریخ و ترویج نفرت، هویتی دروغین را با نام «هویت طلبی» به بخشی از این مردم حقنه کنند، بی‌گمان دشمن این ملت هستند و هیچ نیت خیرخواهانه‌ای، در پس ادعاهای دروغین و غیر علمی‌شان نیست.

مردم ایران، جدا از اینکه در کدام بخش این سرزمین زندگی می‌کنند و در منطقه خود، دارای چه ویژگی‌های بومی هستند و چه دین و آیین و گویش و زبانی دارند، در آنچه به عنوان هویت ایرانی تعریف شد، مشترک هستند. این هویت، در پی هزاران سال زندگی مشترک، همراه با غم و شادی و تلاش و رزم مشترک و تلاش گسترده فرهنگی به دست آمده است و نمی‌توان آن را با مشتی خزعبلات دست‌ساز بیگانه، از ایشان گرفت و با نام بی‌معنای «هویت طلب»، بخشی از این مردمان را بدون هویت و طالب هویت دانست؛ مردم ایران، چنین توهین و تحقیری را هرگز نخواهند پذیرفت.

بی‌گمان، مردمی که عمیق‌ترین اندیشه‌های انسانی و مفهوم مدنیت و انسانیت را در قالب برجسته‌ترین و بزرگترین نمونه‌های ادبی و هنری، به بشریت عرضه کرده‌اند، نیازی به هویت‌های جعلی مشتی نوکر استعمار ندارند و با همبستگی آهنین و پافشاری بر هویت اصیل ایرانی خود، پاسخ این دشمنان دوست‌نما را خواهند داد.

بن مایه:

http://www.tabnak.ir/fa/news/195106/%D9%87%D9%88%DB%8C%D8%AA-%DB%8C%D8%B9%D9%86%DB%8C-%DA%86%D9%87

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1391ساعت 1:9  توسط آترین  | 

بنام یگانه ایزد دادگر

چند روز پیش٬ در ایران ارجمند و گرامی٬ زمین لرزید و کام بسیارانی نازنین هم میهنانمان به درد آمد. هرچند دیر٬ به شوند پیشامدهای روزمره زندگی٬ اما به باور برآوردن خویشکاری میهنی خویش٬ این زمین لرزه را در کنار هم میهنان عزیزم در همه ی ایران به سوگ می نشینم و برای مردمان آذرآبادگان٬ شکیبایی می خواهم تا بتوانند تاب آورند این حادثه ی دهشتناک را.

به تمامی ایرانیان٬ این زمین لرزه را تسلیت می گویم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391ساعت 0:11  توسط آترین  | 

روزی ابوریحان درس به شاگردان می گفت که خونریز و قاتلی پای به محل درس و بحث نهاد . شاگردان با خشم به او می نگریستند و در دل هزار دشنام به او می دادند که چرا مزاحم آموختن آنها شده است . آن مرد رسوا روی به حکیم نموده چند سئوال ساده نمود و رفت . فردای آن روز ، شاعری مدیحه سرای دربار ، پای به محل درس گذارده تا سئوالی از حکیم بپرسد شاگردان به احترامش برخواستند و او را مشایعت نموده تا به پای صندلی استاد برسد .
که دیدند از استاد خبری نیست هر طرف را نظر کردند اثری از استاد نبود . یکی از شاگردان که از آغاز چشمش به استاد بود و او را دنبال می نمود در میانه کوچه جلوی استاد را گرفته و پرسید : چگونه است دیروز آدمکشی به دیدارتان آمد پاسخ پرسش هایش را گفتید و امروز شاعر و نویسنده ایی سرشناس آمده ، محل درس را رها نمودید ؟!
ابوریحان گفت : یک بزهکار تنها به خودش و معدودی لطمه میزند ، اما یک نویسنده و شاعر خود فروخته کشوری را به آتش می کشد.
شاگرد متحیر به چشمان استاد می نگریست که ابوریحان بیرونی از او دور شد .
ارد بزرگ اندیشمند یگانه کشورمان می گوید : هنرمند و نویسنده مزدور ، از هر کشنده ای زیانبارتر است .
ابوریحان بیرونی دانشمند آزاده ایی بود که هیچگاه کسب قدرت او را وسوسه ننمود و همواره عمر خویش را وقف ساختن ابوریحان های دیگر کرد .

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1391ساعت 1:45  توسط آترین  | 

به تازگی در کل منطقه ی خاور میانه التهابی عظیم آغاز شده است. می خواهم در این نوشته به واکاوی این التهاب ها که نخستین بار از ایران آغاز و سپس به تونس و ... هم رسید٬ بپردازم.

ابتدا توجه می دهم به رخدادی که چند سال پیش رخ داد و کل اقتصاد جهانی را دچار بحران کرد. علت اصلی این بحران٬ ورشکستگی یک بانک آمریکایی و خودداری دولت آمریکا از کمک به آن بود. شوربختانه از آنجا که دلار آمریکا٬ پول پایه ی بین المللی است٬ مردم جهان می بایست هزینه های مطامع شخصی آن دولت را نیز تحمل کنند. پیش از آن٬ دولت آمریکا در پی ۱۱ سپتامبر به خاور میانه لشکر کشید و دو جنگ را به بار آورد. از حق هم نگذریم٬ این دو جنگ برای هرکه آب نداشت٬ برای ما ایرانیان٬ نان داشت. زیرا دو دشمن اصلی منافع ملی ما٬ یعنی طالبان و صدام از قدرت خلع شدند. در حقیقت تنها برنده ی این دو جنگ٬ ایران بود نه آمریکا یا هر کشور دیگری. در پی این دو جنگ٬ گروه های افراطی اسلام گرا اعم از وهابیون و دیگر گروه های سنی و یا القاعده و طالبان و ... با بروز نا امنی در منطقه٬ بیشتر خودشان را داخل در بازی ها کردند. در نتیجه بلبشویی در خاور میانه به پا گشت. در این میان٬ قیمت نفت مدام بالا و بالا و بالاتر می رفت و سطح رفاه مردم منطقه مدام پایین تر.

در کنار این بالا رفتن قیمت نفت٬ دولت های عربی به شوند نفوذ آمریکا٬ آنقدر سلاح خریدند که با ایران مقابله کنند تا اینکه اقتصادهای کشورهایشان را به منجلابی عظیم فرو بردند. اینجای کار٬ آمریکا برنده بود. زیرا توانست نفت گران را گرانتر به خود همین کشورها بفروشد. دلار آمریکا که از زمان آقای نیکسون بر پایه ی اعتبار و نه طلا٬ منتشر می شد٬ نمی توانست اینهمه فشار را تحمل کند و از اواسط سال ۲۰۰۵ حباب موجود در ۴ بورس بزرگ آمریکا شکست و در پی عقیده ی افراطی به لیبرالیسم٬ دولت آمریکا نتوانست به یاری اقتصادش بشتابد.

و اما در این اثنا مدام بحث از خاورمیانه ی نو توسط کاندولیزا رایس و هیلاری کلینتون و جو بایدن و دیگر مقامات آمریکایی مطرح شد.

همانگونه که می دانیم٬ خاور میانه که نامی ناهمگون بر سرزمین هایی است که امپراتوری هخامنشی به آنها هویت بخشید٬ از دیرباز مورد طمع دیگران اعم از ترک ها در شرق و رومیان در غرب بوده است. که امپراتوری ایران مانع از نفوذ هر دو گروه شده بود. و در قرون پس از یورش تازیان به ایران هم با روی کار آمدن وزرای ایرانی٬ ترک ها مطیع شده و غربیان هم نمی توانستند بیایند. تا اینکه آنقدر اقوام وحشی ترک از گوشه و کنار حمله کردند که مردمان این منطقه فرسودند و همزمان با تیموریان و صفویان در ایران و ترکان عثمانی در بیرون از ایران٬ این منطقه به منتها درجه ی ضعف رسید. کم کم غربیان آمدند. ابتدا به ترک هاتی عثمانی سلاح گرم دادند که ایران را مورد یورش قرار دهخند و سپس به ایران سلاح گرم دادند که آنها را بکوبد. در جنوب هم ابتدا پرتغالی ها و هلندی ها برای استعمار آمدند و سپس انگلیسی ها به یاری ایران آمدند و آنها را بیرون کردند. لذا غربیان سلطه پیدا کردند.

در عصر حاضر هم هرگونه خواسته اند با مردمان منطقه بازی کرده اند. زین العابدین بن علی و حسنی مبارک به همراه پارشاه بحرین و علی عبدا... صالح و امام عمان و خاندان آل سعود٬ عوامل مستقیم غربیان در منطقه بودند. ولی برای دستیابی به نفت٬ لازم بود به آنها هم مبالغی را بدهند. از وقتی نفت گران شده٬ باج دادن به این آدم ها هم در نوع خودش هزینه ای به حساب می آید. لذا از چند ماه پیش شروع کردند به بازی دموکراسی یا دموکراسی بازی. نکته ای که من به آن می گویم دموکراسی موزائیکی. یعنی بوجود آوردن یکسری کشور وابسته که بدون آمریکا موجودیت نداشته باشند.

اکنون در لیبی کشتار همگانی راه افتاده و آمریکا قصد مداخله نظامی دارد. فرانسه و بریتانیا هم طرفدار مردم شده اند.

پرسش من این است که چرا پارسال که عربستان به یمن حمله کرد و با مشارکت نیروهای یمنی یک عده مردم را کشتند٬ این آقایان طرفدار آزادی ابنای بشر نبودند و چون لیبی نفت دارد شده اند طرفدار آزادی و حقوق بشر؟

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 0:5  توسط آترین  | 

کمبوجیه پسر بزرگ کوروش هخامنشی مردی شجاع و بی نهایت زیبا و قوی پنجه بود. پس از مرگ پدر به قصد آرام کردن غرب امپراتوری ایران که همواره دچار حمله یاغیان و شورشیان بود عازم مصر و آفریقا شد در سال ۵۲۱ (پیش از میلاد) گئومات مغ از اعتماد برادر کمبوجیه سوء استفاده نموده و بردیا را مسموم ساخته و او را از پای در آورد. در این زمان کمبوجیه مصر را فتح نموده و در سرحدات آفریقا (شمال تونس و لیبی امروزی) می تاخت. گئومات برخی از جنایت پیشگان را اجیر کرده و به جان رییش سفیدان و بزرگان ایران افتاده و آنها را با ترفندهای گوناگون از پای در می آورد. یکی از رییش سفیدان که به راز گئومات پی برده بود به پسر بزرگ خویش جریان را گفت و از او خواست خودش را به سپاه ایرانزمین برساند و توطئه گئومات را بر ملا سازد و از پسر خواست زود عازم این سفر طولانی شود و گفت حتما دیر یا زود گئومات به سراغ من هم خواهند آمد چون آنها به رسم یونانیان ، وجود بزرگان عشایر را تحمل نمی کنند تا بدین گونه همه مردم را به زیر یوغ خویش کشند. به قول اندیشمند کشورمان ارد بزرگ : نخستین گام بهره کشان کشورها ، ابتدا نابودی بزرگان و ریش سفیدان است و سپس تاراج دارایی آنها. پسر آن ریش سفید شب روز تاخت و اسبهای بسیاری در این سفر از پای در آمدند تا خودش را به صحرای خشک سینا رسانید در بین راه گرفتار یاغیان و دزدان شد و گریخت هر چند سه تیر زهرآگین بر دست و پشتش فرود آمد در سیاهی شب به پشت دروازه خاوری مصر رسیده بود با خون خود بر دروازه شهر نوشت (( بردیا کشته شده است )) کمبوجیه چون خبر مرگ برادر را شنید به سوی پایتخت تاخت بدبختانه در نزدیکی دمشق با مکر و سم دیو سیرتان از پای درآمد.
یونانیان به رهبری تاریخ نویسانی همچون هردوت بسیار کوشیدند کمبوجیه را نفی و بد جلوه دهند حتی به دروغ گفتند او با خواهر خویش ازدواج نموده و حتی او را کشته است بسیاری از دروغ های دیگر تا بدین گونه ایرانیان را از داشتن جوانی رشید و فرهمند تر از اسکندر محروم سازند. و شوربختانه هنوز هم بسیاری این تهمت ها را نقل قول می کنند همانند تهمت قتل سورنا به دست ارد اشکانی ، که اینها همه دروغ است و دلیل این تاریخ سازی های یونانیان و رومیها ، نابود کردن اسطوره های عزت و سربلندی تاریخ ایران است. اسکندر مقدونی در روزهای آخر عمر خویش می گوید : آرزو داشتم همچون کمبوجیه در جوانی جهانگشایی کنم اما سرزمینی که من فتح کردم یک ساتراپ (ایالت) کمبوجیه هم نشد.
یونانیان و رومیها از هر پادشاه ایرانی ضربه مهلک تری خورده اند برایش جنایت نویسی !های بیشتری کرده اند همانند کمبوجیه ، خشایارشاه ، ارد دوم و...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 0:16  توسط آترین  | 

روز قبل از اعدام،خليفه با بزرگان دربارش مشورت كرد كه چگونه بابك را درشهر بگرداند و به مردم نشان بدهد تا همه بتوانند وي را ببينند. بنا بر نظر يكي از درباريان قرار
برآن شد كه وي را سوار بر پيلي كرده در شهر بگردانند.
پيل را با حنا رنگ كردند و نقش و نگار برآن زدند؛ و بابك را در رختي زنانه و بسيارزننده و تحقيركننده برآن نشاندند و درشهر به گردش درآوردند.
پس ازآن مراسم اعدام بابك با سروصداي بسيار زياد با حضور شخص خليفه برفراز سكوي مخصوصي كه براي اين كار دربيرون شهر تهيه شده بود، برگزار شد.
براي آنكه همه‌ي مردم بشنوند كه اكنون دژخيم به بابك نزديك ميشود و دقايقي ديگر بابك اعدام خواهد شد، چندين جارچي در اطراف و اكناف با صداي بلند بانگ ميزدند نَوَد نَوَد اين اسمِ دژخيم بود و همه اورا ميشناختند . ابن الجوزي مينويسد كه وقتي بابك
را براي اعدام بردند خليفه دركنارش نشست و به او گفت: تو كه اينهمه استواري نشان ميدادي اكنون خواهيم ديد كه طاقتت دربرابر مرگ چند است! بابك گفت: خواهيد ديد.
چون يك دست بابك را به شمشير زدند، بابك با خوني كه از بازويش فوران ميكرد صورتش را رنگين كرد. خليفه ازاوپرسيد: چرا چنين كردي؟ بابك گفت: وقتي دستهايم را قطع كنند خونهاي بدنم خارج ميشود و چهره‌ام زرد ميشود، و تو خواهي پنداشت كه رنگ رويم از ترسِ مرگ زرد شده است. چهره‌ام را خونين كردم تا زرديش ديده نشود .
به اين ترتيب دستها و پاهاي بابك را بريدند . چون بابك برزمين درغلتيد، خليفه دستور داد شكمش را بدرد.... پس از ساعاتي كه اين حالت بربابك گذشت، دستور داد سرش را از تن جدا كند.
پس ازآن چوبه‌ي داري در ميدان شهر سامرا افراشتند و لاشه‌ي بابك را بردار زدند، و سرش را خليفه به خراسان فرستاد .

آخرين گفتار بابک (به نوشته کتاب حماسه بابک اثر نادعلي همداني) چنين بوده است :

تو اي معتصم خيال مکن که با کشتن من فرياد استقلال طلبي ايرانيان را خاموش خواهي کرد من لرزه اي بر ارکان حکومت عرب انداخته ام که دير يا زود آن را سرنگون خواهد نمود . تو اکنون که مرا تکه تکه ميکني هزاران بابک در شمال و شرق و غرب ايران ظهور خواهد
کرد و قدرت پوشالي شما پاسداران جهل و ستم را از ميان بر خواهد داشت ! اين را بدان که ايراني هرگز زير بار زور و ستم نخواهد رفت و سلطه بيگانگان را تحمل نخواهد کرد من درسي به جوانان ايران داده ام که هرگز آنرا فراموش نخواهند کرد .
من مردانگي و درس مبارزه را به جوانان ايران آموختم و هم اکنون که جلاد تو شمشيرش را براي بريدن دست و پاهاي من تيز ميکند صدها ايراني با خون بجوش آمده آماده طغيان هستند مازيار هنوز مبارزه ميکند و صدها بابک و مازيار ديگر آماده اند تا مردانه برخيزند و ميهن گرامي را از دست متجاوزان و يوغ اعراب بدوي و مردم فريب برهانند.
روز اعدام بابک خرمدين و تکه تکه کردن بدنش در تاريخ 2 صفر سال 223 هجري قمري انجام گرفت که مسعودي در کتاب مشهور مروج الذهب اين تاريخ را براي ايرانيان بسيار مهم دانسته است اعدام بابك چنان واقعه‌ي مهمي تلقي شد كه محل اعدامش تا چند قرن ديگر
بنام خشبه‌ي بابك يعني چوبه‌ي دار بابك در شهرِ سامرا كه در زمان اعدام بابك پايتخت دولت عباسي بود شهرت همگاني داشت و يكي از نقاط مهم و ديدني شهر تلقي ميشد .
برادر بابك يعني آذين را نيز خليفه به بغداد فرستاد و به نايبش در بغداد دستور نوشت كه اورا مثل بابك اعدام كند.طبري مينويسد كه وقتي دژخيمْ دستها و پاهاي برادر بابك را مي‌بُريد، او نه واكنشي از خودش بروز ميداد و نه فريادي برمي‌آورد. جسد اين مرد را نيز در بغداد بردار كردند. (تاريخ ايران-دکتر خنجي) معتصم خليفه عباسي، چنانکه نظام الملک در سياست نامه خود مي نويسد به شکرانه آنکه سه سردار مبارز ايراني، بابک ، مازيار وافشين را که هر سه آنها به حيله اسير شده بودند به دار آويخته بود، مجلس ضيافتي ترتيب داده بود که در طول آن 3 بار پياپي مجلس را ترک گفت و هربار ساعتي بعد برمي گشت. در بار سوم در پاسخ حاضران که جوياي علت اين غيبت ها شده بودند فاش کرد که در هر بار به يکي از دختران پدر کشته اين سه سردار تجاوز كرده است، و حاضران با او از اين بابت به نماز ايستادند و خداوند را شکر گفتند.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 21:17  توسط آترین  | 

آخرین پادشاه ماد ، ایشتوویگو (به یونانی آستیاگ) بود. وی از ۵۸۵ تا ۵۵۰ پیش از میلاد حکومت کرد . روزی که با آرینیس (خواهر کرزوس، آخرین پادشاه کشور لیدیه) ازدواج کرد ، بزرگان ایران هدایای بسیاری برای آنها آوردند در میان همه هدایا ، هدیه هارپاگ (یکی از اشراف زادگان ماد ) بیشتر از همه خود نمایی می کرد تاج طلایی با سه رشته زنجیر بسیار زیبا که دو رشته تا روی شانه ها و زنجیره سوم که در پشت سر بود تا روی زمین بلندا داشت . آرینیس به همسرش گفت حتما کسی که این هدیه را به ما داده بسیار شما را دوست می دارد .
ایشتوویگو خندید و گفت پدرم هووخشتره همیشه به من هشدار می داد و می گفت : خائنین هدیه های بزرگتری برایت خواهند آورد .
آرینیس گفت چطور می توانید دشمنی در دربار داشته باشید ؟!
همسرش دستی بر رشته طلایی تاج آرینیس کشید و گفت در دربار بیشتر از بیرونش دشمن دارم ...
ارد بزرگ می گوید : ( دشمن ابزار نابود ساختن آدمی را ، در درون سرای او جست و جو می کند ) . گفته می شود پس از قیام کوروش هخامنشی که فرزند ماندانا دختر ایشتوویگو بود ، هارپاگ در دربار سر به شورش برداشته و همانگونه که امپراتور ایران پیش تر گفته بود دشمنی نهان خویش را هویدا کرد .

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 20:4  توسط آترین  | 

با درود.

یاران٬ این نوشتار را یک ایرانی فرستاده بود روی رایانامه ام. امیدوارم همانطور به دل من نشست٬ برای شما هم خوشایند باشد.

 

سلام؛ دفاع از نام خلیج فارس , دفاع از تمامیت ارضی کشوریست که یکی از کهن  ترین کشورهای جهان است. اگر اجازه بدهیم نام فارس را به واژه ننگین دیگری تبدیل کنند فردا روز هم باید اجازه بدهیم تا سه جزیره را که ادعا دارند بگیرند و سپس باید کشور را به دست تجزیه طلبان بسپاریم تا کردستان و بلوچستان وترکمن صحرا وخوزستان وآذربایجان را هم بگیرند.آیا می دانید تمام این نقشه ها را انگلستان منحوس برای میهن مقدس وسرافرازمان پیش بینی کرده است و تمام آشوب ها وفتنه های قومی ونژادی را برنامه ریزی می کند؟نه فقط در ایران بلکه در هرجایی از جهان این گرگ درنده به کمین نشسته است تا منافع آنجا را غارت کند. مگرهندوستان را با آن همه ثروت غارت نکردند؟آیا می دانید اکثر ثروتمندان انگلیس کسانی بوده اند که در دوره استعمار هند و ایران عهدقاجار در این ممالک صاحب عنوان بوده اند؟پس دفاع از تمامیت ارضی سرزمین مقدس ایران وظیفه هر ایرانی شرافتمند وغیوراست .مبادا درآینده مورد نفرین نسل های بعد قراربگیریم همانطور که شاهان بی لیاقت وعیاش قاجاریه را سرزنش می کنیم.دفاع از ایران دفاع از هیچ نظام خاصی نیست ؛دفاع از فرهنگ وناموس وشرافت ایرانی است. پس در دشمنی هایمان نیز عاقلانه بیندیشیم. موفق باشید.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم دی 1389ساعت 23:57  توسط آترین  | 

اَردَوان سوم، هجدهمین شاه ایران از خاندان اشکانی (40 سال قبل از میلاد) به پسرش وَردان گفت : از آرزوهایت بگو
وردان پس از کمی سکوت گفت دوست دارم ناوگانی از کشتی های بزرگ بسازم و در "ابر دریا" ها (اقیانوسها) بدنبال جاهای ناشناخته باشم .
پدر لبخندی زد و گفت : با یک کشتی هم می توان این سفر را رفت
وَردان گفت این آرزوی آخرم هست
و اردوان خندید و گفت پس بعد از مرگ من این سفر را می روی ...؟
وردان گفت سایه شما همیشه بر سر ماست .
اردوان گفت پسرم یک پادشاه باید پیش از آنکه به آرزو های خویش فکر کند باید به خواست مردمش و نیازهای کشورش بیاندیشد . وقتی شب و روزت را درمان دردهای مردم پر کرد یادت خواهد رفت که چه می خواسته ایی و در غیر اینصورت ، با آرزوهایت به خود و مردم کشورت لطمه خواهی زد .
اندیشمند کشورمان ارد بزرگ می گوید : آرمان ما نباید موجب نابودی دیگران گردد آرمانی ارزشمند است که بهروزی ما و دیگران را در پی داشته باشد .
اردوان دست بر شانه وردان نهاد و گفت پادشاهی یعنی فداکاری برای مردم ، همین.
اما شاید حرف اردوان سوم را وردان نمی توانست بفهمد ...
تقدیر ایران زمین بر آن گشت که وردان پس از شهادت پدر خود اردوان سوم در نبرد با رومیان ، با این که مجلس مهستان به پادشاهی اش رای داد ، اما به پایتخت نرسیده توسط "گودرز" پسر "گیو" پادشاه گرگان ، از پادشاهی خلع گشت ...

+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی 1389ساعت 19:28  توسط آترین  | 

"خسرو" (اشک بیست و چهارم) فرمانروای ایران پس از آنکه توسط مجلس مهستان به پادشاهی دودمان اشکانیان ایران انتخاب شد .
شنید عده ایی از رایزنان دربار به شاهزادگان " اُمیت " و " روژوه " ، فرزندان "پاکور" پادشاه پیشین ایرانزمین نهیب می زنند که پادشاهی از آن شماست و نه عمویتان خسرو!
هر دو برادر با این سخنان سرافکنده و سرشکسته می شدند ، بیشتر روزها در انزوا و تنها بودند .
پادشاه ایران ماجرای این دو را شنید از این روی امیت و روژوه را فراخواند و به آنها گفت : ریش سفیدان و خردمندان ایران مرا به فرمانروایی برگزیده اند اما باز هم برای من ارزش برادرم پاکور که اکنون در بین ما نیست و شما فرزندان او، بسیار مهمتر از این عنوان است . حال اگر هر دو شما به این نتیجه رسیده اید که بهتر است من در این موقعیت نباشم نامه ایی برای مجلس مهستان می نویسم و از آنها خواهم خواست این عنوان را به کس دیگری بدهند ، شاید انتخاب آنها شما باشید .
فرمانروا ، پسران پادشاه پیشین را تنها گذاشت تا فکر کنند . وقتی برگشت دید در مقابل تخت پادشاهی دو تاج شاهزادگی پسران پاکور است و این بدان معنا بود که آنها به شرایط جدید تن داده و نظر مجلس مهستان را پذیرفته اند و دیگر سهمی از قدرت برای خود قائل نیستند .
پاکور دستور داد تاج ها را به آنها برگردانند و از آنها خواست در کشورداری تنهایش نگذارند . و به آنها گفت قوی باشند و به سخن بدخواهان توجه نکنند و خود باشند یک اشکانی نجیب زاده ، اندیشمند کشورمان ارد بزرگ می گوید : آدم خودساخته ، بازیچه بادهایی که به هر سو روانند نمی گردد . و اینچنین بود که در طی 19 سال پادشاهی خسرو پادشاه اشکانی ، این دو برادر یاور او و افسرانی شجاع برای کشورمان ایران بودند .
دو نام "امیت" و "روژوه" که ریشه از زبان پهلوی باستان دارند امروز "امید" و "روزبه" خوانده می شوند ..

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 19:54  توسط آترین  | 

بنام دادار اورمزد

یه روز یه ترکه ...

یه روز یه رشتیه ...

یه روز یه لره ...

اسم ترکه ستارخان بود، اسم رشتیه میرزا کوچک خان، اسم لره سردار اسعد. دیدند که بیگانگان ریختند مجلس ملی شان را به توپ بستند. اون یکی بیگانگان هم ارتش جداگانه ای بنام قزاق، تشکیل داده، و دارند مملکت ما رو مستعمره خودشون می کنند. ولی ایران که مستعمره بشو نیست. ایران، ایران است. همان پرشیا. همان جایی که فردوسی آمد تا زنده باشد. نادر آمد که مستعمره نشود. شاه عباس آمد که بیگانه توی آب هایش، توی جزایرش نباشد. 

ایران، ایران کوروش و داریوش است. ایران یک زمانی توی سه قاره جهان، کشورش رفته بود. حالا بیاید بشود مستعمره؟ حالا این ایرانی که نیروی حافظ صلح می فرستاد برای یونانیان تا مبادا دوباره مثل خروس جنگی بیفتند به جان هم، نیروی روس آورده که مجلسش را به توپ ببندد؟ پلیس جنوب آورده تا منافع انگلیس را تأمین کنند؟ نه.

القصه، این ترکه و رشتیه و لره، خودشان را ایرانی دانستند. نه ترک و لر و رشتی. بقیه هم همه ایرانی بودند. وقتی همه دستای هم رو گرفته بودند، چه فرقی داشت مال کجا هستند؟ 

آره برادر، اینها آمدند و با ظلم جنگیدند. نگذاشتند ایران مستعمره بشود. بیگانگان را راندند. در شرایطی که حکومت ایران، اختیار نظم تهران را بدست روس ها داده بود، نیروهای این سه تا، به همراه یپرم خان ارمنی.( دقت کنید ارمنی)، حسابی به خدمت روس و انگلیس و همه اعوان و انصارشان رسیدند. 

چقدر آن موقع خوب بود. ایران، ایران بود. ایرانی هم ایرانی. مسلمان و ارمنی و ترک و رشتی و لر نبود. همه ایرانی بودند. آن شد که ایران بعد از گذر از آن همه تند باد، ایران ماند و اقتدار دیار پارس بر همه ی خاور میانه دیکته شده بود. 

اما آن بیگانگان آمدند برای ترک و لر و رشتی و فارس، جوک ساختند. عده ای از ما هم تبعیت کردیم و به هم میهنمان خندیدیم. به جایی رسیدیم که لهجه های هم را هم مسخره کردیم. لهجه هایی که هرکدام شیرینی خاصی دارند. این را هم بگویم، این هم نقشه بیگانگان بود. این بیگانگان برنامه هایشان 5 ساله و 10 ساله نیست. آنها برای دراز مدت برنامه ریزی می کنند.

ای یاران و ای ایرانیان، بیاییم همه ی این جوک ها که ساخته می شوند را به زباله دانی بسپاریم. ارسالش نکنیم برای دوستانمان. جایی اگر نشستیم، ساکت باشیم بهتر است که این جوک ها را تعریف کنیم. به خدا خنده ای که به هم میهن باشد، نه تنها ارزشی ندارد، بلکه عذاب آور است. دردناک است. به خدا این جوک ها گریه دارند. بجای خنده. سعی کنید باز هم ایرانی باشیم. ما به هر چیزی نمی خندیم. باید به چیزی خندید که از اول تا آخرش ارزش خندیدن را داشته باشد. ما اگر خودمان، بصورت انفرادی تصمیم به بایکوت جوک هایی کنیم که برای ایرانیان مختلف ساخته می شود، قطعاً کاری بسیار بزرگ برای کشور نازنینمان کرده ایم.

نگاه کنید. آنگاه که به هم نمی خندیدیم، و دست هایمان در دست یکدیگر بود، کسی جرأت نداشت به ایرانی بد بگوید. ولی الان که داریم به هم می خندیم، همه ی وحشی های دنیا از آمریکا گرفته تا اقوام وحشی ای که در همسایگی با ما هستند، هرچه دلشان بخواهد می گویند.

بیاییم دست هایمان را بدهیم به هم، بجای آنکه برای خندیدن به یکدیگر، دست هایمان هم نقشی ایفا کنند.


* عده ای می گویند، میرزا کوچک خان تجزیه طلب بود. ولی آن کس که اعلام جمهوری گیلان کرد، احسان ا... خان دوستدار بود، نه میرزا کوچک خان.

** برای خندیدن، ماهیچه های زیادی درگیر می شوند که ماهیچه های دست هم از آن جمله اند.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 0:21  توسط آترین  | 

با درود.


این یک درد نامه است از من. می توانید با آن موافق باشید یا نباشید. ولی هرچه باشد، این دردی است که من دارم. یک انسانی که فکر می کند میهنش را دوست دارد و دوست داشتن هم میهن، بخش جدایی ناپذیر آن است. من هم میهنم را دوست دارم. ولی آیا او هم مرا دوست دارد؟ مهم نیست. هم میهنی که نمی داند اساساً میهن چیست، چه رسد به آنکه بداند هم میهن چیست. 

آرزوی هر ایرانی چیست؟ آیا بجز این است که میهنش، ایران، سربلند باشد تا یک سری برده، مانند اوباما، نتوانند جرأت فکر کردن به زوال آن را داشته باشند؟ من افسوس می خورم که عده ای به ظاهر خود را روشنفکر می دانند و لازمه ی این کار را در چسباندن خودشان به غرب می بینند. همان اندازه که کمونیست ها احمق هستند، این عده ی بی هویت هم احمقند. به گفته ی اخوان ثالث مراجعه می کنم:

نه شرقی

نه غربی

نه تازی شدن را

برای تو ای بوم و بر دوست دارم

من احمدی نژاد را بیشتر از اوباما دوست دارم. تنها به یک دلیل بزرگ. اینکه او ایرانی است و اوباما ایرانی نیست. خواهش می کنم انگ راسیست بودن به من نچسبانید. من راسیست نیستم. اینکه می گویم اوباما برده است، بخاطر این است که او اصالتاً برای کنیا است. اجدادش را به زور و برای برده داری آورده اند آمریکا فروخته اند. شاید بگویید برده داری دورانش تمام شده. باید بگویم خیر. هنوز در جنوب آمریکا ما می بینیم که انجمن هایی به شکل سنتی برده داری می کنند و به شغل شریف برده فروشی مشغولند. بیشترینه شان را افراد سرمایه دار آنجا تشکیل می دهند. یک انجمن در سراسر آمریکا هست بنام ک.ک.ک ( من به شوند پرهیز از بکار بردن الفبایی غیر از الفبای آریایی، اینگونه نوشتم). کار این انجمن چیست؟ تبلیغات برای کشتن همه ی رنگین پوستان. سیاه پوستان به کنار. سرخ پوستان خودشان مالک اصلی آمریکا هستند. آنگاه باید بوسیله ی عده ای قاتل به قتل برسند. همانگونه که می دانیم، کسانی که از اروپا، بویژه از انگلیس، اسپانیا و فرانسه و پرتغال، به قاره ی آمریکا رفتند، در کشورهای خودشان به اعدام و یا حبس های طولانی محکوم بودند که با فرار از زندان، به آمریکایی که تازه کشف شده بود، رفتند تا از مجازات فرار کنند. می دانیم که طبق اصطلاحات حقوقی، گذر زمان، اتهام و یا جرم را مرتفع نمی کند. یعنی همانگونه که ماترک از پدران به ارث برده می شود، تعهدات هم به ارث برده می شوند. یعنی اگر قاتلی از چوبه دار فرار کرد، باید پسرش بجای او اعدام شود. معنی این حرف من این نیست که برویم بشویم کاسه داغتر از آش. آنها باید با قوانین خودشان، محاکمه شوند. ولی نه. مگر سیاست، هویج است؟ خود انگلیسی ها قاتلینشان را فرستادند آنجا. تا با خیالی آسوده تر، روبروی شومینه هایشان بنشینند و چای بنوشند. خاطری آسوده از اینکه هیچ سرخپوستی زنده نمی ماند. یا اینکه سرخپوستان را به چنان اعتزالی بکشانند که تا قرن ها تنوانند بیرون بیایند. 

حالا، این قاتلین، ببخشید، فرزندان قاتلین و جنایتکاران، کسانی که جسی جیمز بعنوان نخستین دزد قطار، برایشان مایه ی مباهات است، کسانی که قدیمی ترین بنای تاریخی شان به قدمت جدیدترین بنای ایران هم نمی رسد، برای ایران شده اند دایه دلسوزتر از مادر. ما دایه نخواهیم، که را باید ببینیم؟ برای مردم ایران، همان یک بار در 28 امرداد 1332 باید درس عبرتی می شد. که نشد. خب، آن به کنار. ما دست کم 57 سال است که داریم هر روز از آمریکا و اعوان و انصارش می کشیم. حالا هم که آقایان و بانوان آمریکایی لکنت زبان هم گرفته اند. وقتی از خاور میانه حرف می زنند تا به نام خلیج فارس که می رسد، زبانشان از گفتن فارس، الکن است.

نبینید این چیزها را ای مردم. راحت باشید. غرب زده باشید. اگر غرب زدگی دلتان را زد، شرق زده باشد. ایرادی ندارد. ولی من دوست دارم ببینم. 

اگر آمریکا تمدن دارد، بگذارید تمدنش را بکوبم. اصولاً من دوست دارم این کار را انجام بدهم. این هم برای آنان که می گویند، من تمدن ها را می کوبم. کدام تمدن ها؟ تمدن اینجاست. مدنیت را ما به دنیا یاد دادیم. هنوز هم دنیا نتوانسته به تمدن ما در زمان هخامنشیان نزدیک هم شود. 

القصه، آقایان ضد راسیسم، البته غربی هایشان، خودشان راسیست تر از همه هستند. برای نمونه، مارتین لوترکینگ، رهبر جنبش سیاهان آمریکا، از نابرابری ها گفت. سرش را کردند زیر آب. ایران، می خواهد دانش هسته ای داشته باشد، می خواهند نگذارند این کار محقق شود. از نگاه من ما باید حتی بمب اتم هم داشته باشیم. یا همه داشته باشند یا هیچ کس نداشته باشد.

آمریکا دارد ایران را تهدید می کند، آنوقت هم میهن غرب زده ی احمق من، آرزویش رفتن به آنجا یا زودتر حمله کردن او را دارد. احمدی نژاد در نیویورک نگفت که ایران باید آقای دنیا باشد( که ای کاش می گفت)، فقط گفت دنیا آقا بالا سر نمی خواهد. باید ساختار سازمان ملل عوض شود. کجای این حرف بد است؟ آن وقت هم میهن من می گوید که چرا گفته ایران باید آقای دنیا باشد؟ من می گویم، به خدا الان راحت پذیرش می دهند. بروند بیرون غرب زدگان و بیگانه پرستان از کشور ما. ایران باید باز هم آقای دنیا باشد. یک زمانی بود که ما ایرانیان آقای دنیا بودیم. در آن زمان بین یونانیان مصالحه کردیم. صلح را در خاور میانه برپا داشتیم. نگذاشتیم کسی برده بفروشد، منشور حقوق بشر به دنیا عرضه کردیم. و خیلی کارهای دیگر. ولی در این دو سه قرم اخیر، انواع بلایا بر دنیا نازل شده. دو جنگ جهانی، جنگ های ویتنام، آفریقای جنوبی، جنگ های روسیه با ایران، جنگ تحمیلی هشت ساله عراق و آمریکا و فرانسه و انگلیس و آلمان علیه ایران، سرکوب مخالفین سرمایه داری، تحریم ایران، کوبا، کره شمالی، جنگ های شکر در کوبا، نفت در خلیج فارس و کودتا بر ضد سالوادور آلنده. کودتا بر ضد دکتر مصدق. کودتا بر علیه ذوالفقار علی بوتو. براه انداختن جنگ در افغانستان در دهه هشتاد. جنگ هایی که اسرائیل کرده. جنگ در الجزایر و..... 

اینها همه اش نتیجه آقایی نامردمان بر کره ی زمین است. و جالب اینجاست که بیشتر اتفاقات در قرن اخیر رخ داده. در جلوی چشم سازمان ملل. حالا، به نظر شما، بهتر نیست که ایران، باز هم بشود آقای دنیا؟ بگذریم. کدام ایرانی است که خواهان فرودست قرار گرفتن کشور خود باشد؟ یا کلی تر بگویم. کدام اهل کشوری است که دوست داشته باشد کشورش وابسته باشد؟

من نمی گویم دولت ایران، ایده آل ترین دولت دنیاست. ولی معتقدم که یک بد داخلی بسیار بسیار بهتر از یک خوب خارجی است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 1:18  توسط آترین  | 

بنام دادار اورمزد

من نمی دانم چرا دوست دارم بی مقدمه بروم سر اصل مطلب؟ اکنون هم قصد همان را دارم. امیدوارم بر من ببخشایید که خیلی اهل مقدمه چینی نیستم. من معمولاْ کم به رایانامه ام سر می زنم. زمان بسنده ای برای این کار ندارم. ولی گاهی که می روم و رایانامه هایم را می بینم بسیار پرسیدنی می آیند به پیشوازم. اکنون یکی از آنها را پیش می نهم.

چندی پیش( خیلی دور نشده)٬ من از خطر بزرگی که تهدیدمان می کند ــ شرق زدگی ــ نوشتم. آن هنگام متهم شدم که دارم همه ی دیگر تمدن ها را می کوبم. اکنون می خواهم به فرازی دیگر اشاره کنم. متنی را که در " ادامه ی مطلب" نهاده ام٬ روی رایانامه من آمده بود. از طرف یک دوست. به نظرم سخن گفتن پیرامون آن بسیار جالب آمد. خواستم نکاتی را که برای من جالب است٬ بگویم.

نخست اینکه٬ در این سال ها ما چند دسته جوان در هازمانمان داریم. یک دسته خشک متعصب مذهبی٬ یک دسته غرب زده و شیفته هر آن چیزی که در غرب هست. یک دسته وارون دسته ی دوم. شرق زدگان. کسانی که هر آن چیزی که در شرق منهای ایران( زیرا مرغ همسایه همیشه برای ما ایرانیان٬ غاز است)٬ وجود دارد را می پرستند. یک دسته در اقلیتی هم داریم که جوانان میهن پرست راستین باشند. 

ما اگر خواهان رشد جامعه مان هستیم٬ باید بتوانیم دست کم با خودمان صریح باشیم. بسیارانی ادعای میهن پرستی و ایران دوستی دارند. ولی آیا همه ی ایران دوستان مدعی٬ براستی ایران دوست هستند؟ یعنی باید اینگونه اندیشید که هر آن کس که در دسته ی نخست نیست را میهن دوست نامید؟ از آنرو این را می گویم که بالای این رایانامه٬ کسی که نخستین بار این قزعبلات( پوزش می خواهم٬ فروزه ی دیگری برای این رایانامه نمی توانم بگذارم) را منتشر کرده نام یکی از نامدارترین میهن پرستان هست. و سپس نامداران دیگری.

ما عادت کرده ایم که هر آن چیزی که زیباست را از آن دیگران بدانیم و آنچه زیبا نیست( حتی اگر در قلب بلژیک یا چین هم باشد) را از آن ایرانیانی که به آنجا مهاجرت کرده اند. یا اینکه اعتماد به خویشتن را از دست داده ایم. من خواهشی که از شرق زدگان دارم این است که شما را به همان شرقی که بیشتر از ایران دوستش دارید قسمتان می دهم که شما دیگر تبر نگیرید و بر ریشه ی این فرهنگ و این زبان نکوبید. همین واژه ی " کارما". این واژه را هرچه در دهخدا و عمید گشتم٬ نیافتم. ولی در گریزی که داشتم دریافتم که این یک واژه ی هندی است. از فرهنگ سانسکریت. که البته خدای بیامرزدش. چون هندیان که علی الحساب به لطف آکسفورد رفته هایشان٬ شده اند انگلیسی زبان. فرهنگ سانسکریت و فرهنگ اصیل هندی هم که خدا نگهدار.

"کارما" در سانسکریت به معنای کنش و واکنش و به بیان دیگر٬ بازتاب٬ است. افسوس من از اینجاست که می بینم واژگانی مانند بازتاب٬ هنوز کاربرد دارند و مردم ما در پی جایگزین کردن آن با واژه ای فراموش شده در هند هستند. آن هم با چه ملغمه ای! از نگر واژه زبان پارسی کمبود واژه در برابر " کارما" ندارد. قانون کارما را هم که باید سه ساعت اصل واژه اش روشنگری شود٬ را در فرهنگ خودمان داریم.

بسیار پیشتر از اینها حضرت حافظ گفته بود:

من اگر نیکم و گر بر تو برو خود را باش

هرکسی آن درود عاقبت کار که کشت

و یا اینکه در فرهنگ ایرانی و در دیانت زرتشتی داریم که می گوید:

اندیشه نیک٬ گفتار نیک٬ کردار نیک

ایراد کار اینجا نیست که ما در فرهنگ بزرگمان سخن زیبا نداشته باشیم یا قانون کنش و واکنش را ندانیم چیست. ما یاد گرفته ایم از مادرانمان که بسیارانی از آنها خانه دار هستند و کلمه ای از قانون کارما نخوانده اند که آنها هم از مادرانشان یادشان هست که" از هر دستی بدهی٬ از همان دست هم می گیری" باز هم نمونه بیاورم؟

ولی افسوس که همه ی اینها دارد فراموش می شود و شمار زیادی در ایران٬ شیفته ی بیگانگان شده اند. برایشان تفاوتی ندارد که اینها که شیفته اش شده اند٬ برای کجایند. تازی باشند یا غربی یا شرقی. مهم این است که ایرانی نباشند. کارمان را به جایی رسانده اند که برای دانستن از خودمان٬ به یک نوشته ای از شرق و غرب عالم استناد می کنند. در چنین شرایطی هست که می بینیم همه ی نمادهای فرهنگی ما دارد فراموش می شود. به واقع چگونه نسلی هستیم ما؟ نسلی که با دست خودش٬ دارد فرهنگ خودش را دفن می کند. جالب است که ناسیونالیست بودن برای اهالی چین بسیار خوب است و مایه ی پیشرفت٬ برای آمریکایی و فرانسوی و انگلیسی و روسی٬ بسیار عالی و نماد پیشرفت است. همه ی پیشرفت های چین در دوست داشتن فرهنگ و کشورشان حاصل شده. ژاپنی ها با تکیه به ناسیونالیسمشان تنه می زنند به آمریکا. آمریکایی صرف نظر از تاریخ واقعاْ درخشانش!!!!!!!!!! واقعاْ آدم با فرهنگی است چون کشورش را رفته آباد کرده و چقدر والاست عشق به میهن در نزد آنان. ولی تا به ایرانیان می رسد٬ دکتر مصدق می شود ناسیونالیست بی دین!! نادر شاه می شود ناسیونالیست ظالم!! دوست داشتن میهن می شودکاری عبث٬ چون کشور ما ویرانه است( از دید بیگانه پرستان) و هرچه تلاش کنیم درست نمی شود!!! تلاش در جهت آبادانی ایران٬ می شود اتلاف سرمایه و عدم توجیه اقتصادی!!!

کمی به خودمان بیاییم. واقعاْ کمی به خودمان بیاییم. کمی بیاندیشیم. چرا همواره باید مرغ همسایه برایمان غاز باشد٬ ولی ندانیم که همسایه همان مرغ یا غاز را هم از مزرعه ی ما دزدیده است. توی همین متن دالایی لاما( که خواهم گفت که کیست) یک تکه ای هست که من را به شدت متعجب کرد:

3- این سه میم را از همواره دنبال کن:

* محبت و احترام به خود را
* محبت به همگان را

* مسؤولیت‎پذیری در برابر کارهایی که کرده‎ای

دالایی لاما که اصالتاْ اهل تبت است و بودایی و حتی گذارش به سرزمین های پارسی نشین نیفتاده٬ پارسی می دانسته٬ آیا؟ یا اینکه در زبان تبتی٬ واک " م" پارسی موجود است؟

من هرچه می اندیشم٬ بیشتر به این باور می رسم که این نوشتار( که انصافاْ نوشتار دلربا و فریبنده ای است) کار یک ایرانی است. ولی چون ما برای تأیید خودمان باید برویم سراغ بیگانگان٬ چون در ایران امروز تنها حرف بیگانگان است که سندیت دارد!!!!!! و سخنان ایرانیان یا از جایی کپی برداری شده و یا سندیت ندارند و یا متعصبانه نوشته شده اند!!!! ایرانی باید حرف خودش را از زبان دالایی لاما!!! بیان کند تا شنیده شود و آنهمه رایانامه ها به هم ارسال کنیم که هم جیب یاهو و گوگل پر پول تر شود برای ادامه ی دشمنی با ایران و هم ادای روشنفکری درآوریم که ببینید ما از دالایی لاما!!! درس هایی آموخته ایم.

حال! بگذریم. کیست این جناب دالایی لاما؟

تا جایی که من می دانم( اطلاعاتم شاید نارسا باشد) ایشان فی الحال مشغول پول گرفتن از آمریکا جهت جدایی تبت از چین هستند. سال ۲۰۰۸ هم که ایشان برای آن سال آموزه های اخلاقی!!!!!! منتشر کرده اند٬ اوج درگیری دولت چین با ایشان بوده است. به نظرم می رسد که رهبران فرقه ای نمی توانند خیلی آموزه برای عرضه به دنیا داشته باشند.

زمانی را یادم هست که در گذشته، در کودکی مان، نامه هایی که حاوی یک حدیث یا یک دعا بود را می دادند به ما و پایینش مشخص می کردند که باید چند نسخه از روی آن نوشته شود و به هر لطایف الحیلی به دست چند نفر برسد. جالب اینجاست که مشخص می کردند که اگر گیرنده ی آن نامه نتواند بطور کامل انجامش دهد یا نخواهد انجامش دهد به انواع ابتلائات مبتلا می شد. حتی طلاق و مشکلات اینچنینی. پایین همین نامه را که در رایانامه ام آمده بود و در ادامه ی مطلب موجود است را بخوانید. همان وعده ها را بطور غیر مستقیم دارد می دهد.

می دانم٬ از اینگونه رایانامه ها برای همه می آید و نباید زیاد به آنها اندیشید. ولی من دوست دارم به ریزترین موارد جامعه ی ایرانی هم بیاندیشم. چون همیشه رگه هایی را که آدمی می بیند٬ سر در معادن بزرگی دارند. بدتر از همه می خواهم ببینید که چه اندازه شیفته ی بیگانگان در کشورمان داریم. از همه بدتر چند تا از آدم هایی که در جاهای زیادی نوشتار دارند٬ بانی این کار بوده اند.

چه ملغمه ای شده این جامعه ی ایرانی امروز. شده آش شله قلمکار. هرکه هرچه دستش برسد٬ سالم یا ناسالم٬ درست یا نادرست٬ با سند یا بدون سند٬ می ریزد توی این آش و آن را هم می زند. ایران آینده چگونه خواهد بود؟ از جمع شدن سه دشمن باستانی ایران یعنی تازیان و چینی ها و رومی ها٬ چه آشی پخته خواهد شد!!!!!!!!!!

ولی من باور دارم فرهنگ ما مانند ققنوسی است که از زیر خروارها خاکستر٬ نوزایی دارد و باز هم بر خواهد آمد.

دوست دارم کلام اخوان ثالث پایان بخش این نوشتار باشد:

نه شرقی

نه غربی

نه تازی شدن را

برای تو ای بوم و بر 

دوست دارم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 0:36  توسط آترین  | 

بر دل مردم شهر نیشابور ترسی بسیار افتاده بود سپاه دشمن به نزدیکی شهر رسیده و تیراندازان و مردان نیزه بدست در پشت کنگره ها ایستاده و کمین گرفته بودند . ارگ فرمانروای شهر پر رفت و آمدتر از هر زمان دیگر بود یکی از سربازان محکم درب خانه خردمند پیر شهر را می کوبید و در نهایت پیرمرد را با خود به ارگ برد فرمانروای شهر نگاهی به صورت آرام و نگاه متین پیر مرد افکنده و گفت می دانم که گلایه ها در سینه داری اما اکنون زمان این سخن ها نیست به من بگو در این زمان چه راهی در پیش روی ماست . شهر در درون سپاه فراوان دشمن گم خواهد شد . دشمن شهرهای بین راه را به آتش کشیده و سرها بریده است . دیوارها و درهای شهر توان مقاومت زیادی ندارند . هیچ سپاهی هم به کمک ما نخواهد آمد ما هستیم و همین خونخواران پیش روی . لشکر آنها همچون نیزه ایی به سینه شهرمان فرود خواهند آمد.
ریش سفید شهر خنده اش گرفت : فرمانروا پرسید هنگامه جنگ و ستیز است نه جای خنده .
پیرمرد گفت فرمانروایی که می ترسد جان خویش را هم نمی تواند از مرگ نجات دهد چه برسد به مردم بی پناه را.
فرمانروا گفت سپاه دشمن در نزدیکی نیشابور است آن وقت من نهراسم .
ریش سفید گفت در این مواقع هر دو طرف سپاه به فرمانروای خویش و شجاعت او می اندیشند . مردم زندگی و امیدشان را در سیمای شما می بینند و سپاه دشمن هم به فرمانروای خویش .
فرمانروا اگر نباشد نه شهر باقی می ماند و نه سپاه دشمن. ریش سفید ادامه داد راه نجات ما از شمشیر های برهنه دشمن تنها و تنها در به زانو در آوردن فرمانروای آنها خلاصه می شود . شما در درون شهر هستید و آنهم در مرکز شهر و آنها در بیابان و بدون دیوار ، حال فرمانروایی که امنیت ندارد شما هستید یا دشمن ؟.
فرمانروای نیشابور گفت اکنون در اطراف فرمانروای دشمن پنجاه هزار شمشیر بدست حضور دارند چگونه به او دست یابیم . ریش سفید گفت نیشابور شهری بزرگ است بگذار دور شهر حلقه بزنند به این شکل سپاه دشمن پراکنده می شود و تعداد نگهبانان فرمانروای آنان نیز بسیار کم خواهد شد . آن گاه در زمان مناسب عده ایی را با تن پوشهایی همانند سربازان دشمن به سراغ او بفرستید و سپس سر او را بر نیزه کرده بر برج و باروهای شهر بگردانید تا ترس بر جان آنان فرو افتد در غروب همان روز طبل جنگ را به صدا درآورد به گونه ایی که همه حتی سربازان ما هم بدانند فردا کارزار در راه است. فردایش چون سپیده خورشید آسمان دشت را روشن کند سپاهی نخواهید دید. 
در همین هنگام رایزنان دربار نیشابور وارد شده و پند و اندرز دادن را آغاز کردند آنها می گفتند جنگ به سود هیچ کس نیست خونریزی دوای درمان هیچ دردی نیست و قتل کردن عذاب دنیوی و اخروی خواهد داشت . فرمانروا رو به ریش سفید شهر کرده و گفت می بینی رایزنان شهر ما را . پیرمرد گفت نوک پیکان سپاه دشمن از همین جا آغاز می شود . فرمانروا با شنیدن این سخن دستور داد رایزنان ابله را به زندان بیفکنند .
اندیشمند یگانه کشورمان ارد بزرگ می گوید : آنهایی که آمادگی برای پاسخگویی به تجاوز دشمن را با گفتن این سخن که : ” جنگ بد است و باید مهربان بود ، درگیری کار بدیست” را رد می کنند ، ساده لوحانی هستند که خیلی زود در تنور دشمن خواهند سوخت .
چهار روز گذشت دروازه های شهر نیشابور دوباره باز شد ، کشاورزان و باغداران به سوی محل کار خویش بازگشتند و زندگی ادامه یافت .
فرمانروای نیشابور تا پایان زندگی پیرمرد به خانه او می رفت و درس ها می آموخت.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 22:44  توسط آترین  | 

بنام دادار اورمزد


ما داریم در کشوری زندگی می کنیم که مانند همه ی کشورهای دیگر، دارای مرز مشترک با چند کشور دیگر است. یکسری از کشورها اصولاً مرز مشترک کمتری با بقیه دارند، یکیری دیگر مرز مشترک بیشتری دارند ولی همه ی کشورها دست کم با یک کشور دیگر دارای مرز مشترک هستند. ولی ما یگانه کشوری توی دنیا هستیم که زمانی در سه قاره دنیا گسترده بود و اکنون بخشی از یک قاره است. ما یگانه کشوری هستیم که در کمتر از 200 سال، دو سوم خاکمان را از دستمان ربوده اند. ما تنها کشوری هستیم که از لحاظ مبانی قراردادی مالک تمام یا بخشی از کشورهای همسایه مان هستیم، ولی از لحاظ حقوق بین المللی مالک هیچکدامشان نیستیم. 

به نظر من بسیار جالب است. اینطور نیست؟ 

مرز مشترک تنها از نظر مرز زمینی تعریف نمی شود. برای نمونه ما مرز مشترک آبی با عراق داریم. روی خط القعر اروند رود. و یا با امارات و اران و بخش هایی که اکنون دیگر آبی نیستند، در گذشته با افغانستان و پاکستان. یکی از این مرزهای مشترک ما با امارات است. کشورکی که هنوز 40 ساله هم نشده. و نکته ی بارزتر این که اصولاً معلوم نیست که چه شد که کشوری به این نام تشکیل شد. هیچکس بغیر از انگلیسی ها از آن فرآیند، چیزی دستگیرشان نشد. همانگونه که بلوچستان پاکستان، کل افغانستان، جمهوری آذربایجان که نام  اصلی اش اران است، ارمنستان، ترکمنستان، تاجیکستان، باز هم در جنوب، بحرین و قطر، اینها هم معلوم نشد که چه شده که بعنوان کشور شناخته شده اند. 

بحث بر سر امارات است. کشورکی که شوربختانه، هنوز به قول قدیمی ها، پشت لبش سبز نشده، ادعای هویت می کند. البته ادعا که نه، دزدی هویت. من هرگاه روزنامه ها را می خوانم، باید افسوس بخورم بر آن همه اقتدار که داشتیم. بگذارید خیلی فهرست وار بگویم.

ترک ها که مولانای ما را می خواهند از آن خود بدانند. البته افاغنه هم در کنار آنها هستند. قرقیزستان و باز هم افغانستان که ادعای فارابی ما را دارند. تاجیکستان( پیشتر شوروی) ادعای فردوسی بزرگ را دارد. اران، هم که هنوز بیست ساله نشده، و شاید بهتر است بگوییم هنوز باید با دایه هایش، یعنی آمریکا و اسرائیل، به مدسه برود، ادعای نظامی ما را دارد. تا یادم نرفته، رودکی را هم از قلم نیاندازم. تاجیکستان ادعای او را هم دارد. ضمن اینکه ادعای سامانیان را هم دارند. در این میان امارات، که وصفش آمد، ادعای پور سینا و خوارزمی و جدیداً خیام، را دارد. 

آری خیام، خیام بزرگ، او که گاهشمار ایرانی را اصلاح کرد، همان خیامی که راز معادله ی سه مجهولی را در رساله ی جبر و مقابله ی خویش بر جامعه ی بشری گشود، حسابش را کنید می شود حدود 800 تا 900 سال پیش، او که با ترجمه ی او بود که خطبه های پور سینا جانی دوباره گرفت، همو که در باب حکمت، پاسخ امام ابوتصر محمد بن ابراهیم نسوی را داده است، او که صاحب نوروزنامه است، او که در فقه گوی سبقت را از استاد خود یعنی امام موثق نیشابوری ربود، او که در ستاره شناسی و حکمت و ریاضیات سرآمد جهانیان است، او که در فقه یکی از متکلمین بزرگ بوده، و هزاران کار دیگری که خیام آن کارها را کرده. او را یک روزنامه ی اماراتی، عرب خوانده است. 

اصولاً اعراب علاقه ی وافری دارند که یک جا بنشینند و کارهای دیگران را به نام خود تمام کنند. ولی بهتر است پاسخ آنها داده شود. 

آری همانگونه که گفتم، یک روزنامه ی اماراتی نوشته است که خیام ریاضیدانی تازی بوده است و رباعیات منتسب به وی را دیگران گفته و به نام خیام تمام کرده اند، و بیان کرده در جو مذهبی آن دوران، خیام نمی توانسته چنان شعرهایی بگوید. 

در این باب من چند سخنی دارم. البته اگر نگویند تمدن های دیگر! را دارم می کوبم. 

نخستین سخن را دوست دارم از نسک الف باء از ابوالحجاج بلوی( یوسف بن محمد) رویه ی 24 از دفتر یکم، نقل کنم:

عبدالملک بن مروان از خلفای اموی وقتی بسرکشی حلقه های درس وارد مسجد الحرام شد، و چون دانست که مدرسین این حلقه ها همه ایرانی و از ابناء احرارند، اندیشه ناک شده بخانه بازگشت و بزرگان قریش را طلب کرده از راه دلسوزی به ایشان گفت:« شما دین اسلام را تا این حد خوار شمردید که ابناء فرس [ یعنی ایرانیان] بر شما غلبه یافتند. من نظیر این ایرانی ها ندیده ام، از اول روزگار تا ظهور اسلام پادشاهی کردند و ساعتی بما محتاج نشدند. امروز هم که ما بر ایشان حکومت می کنیم، ساعتی از آن قوم بی نیاز نیستیم.» 

و یک مطلب دیگر نوشته شده در کتاب خاندان نوبختی رویه ی 63 که به نقل از کتاب حیوه الحیوان می نویسد:

همین خلیفه[ عبدالملک بن مروان] چون اطلاع یافت که بیشتر حکام و فقهای شهرها و ولایات تابعه از موالی( مسلمین غیر عرب) [ به معنی زیردست و یک معنی زشت تر که به ایرانیان خطاب می شد] هستند متغیر شد و بر خود ناگوار دانست که موالی بر عرب سیادت یافته بر منابر بنام ایشان خطبه بخوانند و عرب در پتای منبر آن خطبه ها را بشنوند.

ملاحظه می کنیم که اعراب حتی در امور دینی هم نیازمند ما ایرانیان بوده اند. علم کلام را نخستین بار، ایرانیان وارد دین کردند و توانستند از اسلام در برابر اندیشه های مانوی و مرقیونیه و دیصانیه و نفوذ اندیشه های یونانی و مسالک صوفیانه، دفاع کنند. حتی بنیانگذار یکی از چهار فرقه ی اصلی اهل سنت، یعنی حنفیه، ایرانی بود. ابوحنیفه نعمان بن ثابت از موالی کوفه بود که در بازار کوفه به مباحثه می پرداخت. 

اما پیرامون جو مذهبی دوران خیام بزرگ، آن هنگامی که خیام می زیست، عصر مباحثات کلامی بین معتزله، شیعه و اهل سنت بود. ( برگرفته از مفدمه ی ادوارد فیتز جرالد در ابتدای ترجمه اش از رباعیات خیام) لذا جو اختناق آوری را نمی توان متصور شد. تنها برای باطنیان که پیروان حسن صباح بودند، دشواری وجود داشت که حسن صباح توانست اوضاع را در دست خود بگیرد و بر آن جو پیروز شد. 

اما براستی باید توجه کرد که چه شوندی داشته که بزرگان ما مباحثات علمی را به زبان تازی و سروده هایشان را به زبان پارسی می گفتند. دوست دارم که کمی از دوران خیام بیاییم جلوتر و برسیم به زمان حاضر، سپس کمی از آن واپس تر برویم و برسیم به دوران پیش از اسلام در ایران و سپس دوباره بیاییم پیش خیام بزرگ.

اکنون در دنیا، اگر کسی بخواهد در تارنماها و پایگاه های برتر علمی مانند آی اس آی، نوشتاری داشته باشد یا نظریه ای را مطرح کند، می بایست در هر زمینه ای، اعم از علوم انسانی و یا تجربی و علوم پایه، نوشتار خود را به انگلیسی بفرستد. برای اینکه در گردهمایی ها بتواند باشندگی کند، می بایست در آن گردهمایی به انگلیسی سخنرانی کند و اگر بر آن باشد که پژوهشی داشته باشد، باید به انگلیسی نوشتارهایی را دریافت کند. این امر بدان شوند است که زبان علمی روز، انگلیسی است. این هم شوندهایی دارد که در نوشتارهای آینده ام به آنها خواهم پرداخت.

حال کمی جلوتر می رویم به 800 سال بعد. آیا یک انگلیسی حق دارد بگوید که برای نمونه پروفسور سهیمی، انگلیسی بوده است؟ یا پروفسور مجتهد زاده؟ یا دانشمندان ایرانی ناسا، دکتر فیروز نادری، شادروان دکتر مظفر پرتو ماه، دکتر آزاده تبازاده، دکتر سراجی و...؟ به هیچ روی اینگونه نیست. 

حال برمی گردیم به عقب، در زمان هخامنشیان، فیثاغورث، تالس و ارشمیدس، پس از رانده شدن از یونان( بخوانید آتن)، در قلمرو ایران بود که در امنیت و آزادی توانستند دستاوردهای علمی خود را به دنیا عرضه کنند. افلاطون بسیار با احترام از ایرانیان یاد می کند و در کتاب جمهوریت خویش، ایرانیان را نخستین مردمی نامید که تئوری دموکراسی واقعی را ارائه دادند و آنچه در آتن بوده را دیمانکراسی و نوعی الیگارشی می شمارد. در زمان ساسانیان هم دانشگاه جندی شاپور، مرکز علمی دنیا بوده و پژشکان و دانشمندان علوم انسانی از هند، چین، یونان و ایران، با هم مباحثه کرده و نوشتارهای ارزنده ای را به دنیای دانش عرضه کردند که بخش بسیار بزرگی را تازیان سوزاندند، و بخشی هم پس از جنگ های صلیبی بوسیله ی اروپاییان مهاجم، به واتیکان برده شد و هم اکنون در کتابخانه ی واتیکان هستند. آیا ما آمدیم بگوییم تالس ایرانی بوده؟ یا دانشمندان یونانی و هندی و چینی را ایرانی بنامیم؟ در زمان ساسانیان هم زبان پارسی، زبان دانش بود. 

لیکن نمی توان گفت به شوند این که نوشتارهای خیام و پور سینا و فارابی و خوارزمی که به زبان تازی، موارد دانشی را در آنها نوشته بودند، دلیل کافی فراهم می آورد که آنها تازی بوده اند. هم اکنون ما به شیوه ی ایران باستان، دارای نام خانوادگی هستیم. ولی تازیان در زمان سلطه ی خود بر ایران، شیوه ی خود را که نام بردن از پدر و پدر جد باشد را برای نام بردن بکار می گرفتند. ولی ایرانیان، هرگز این را نپذیرفتند و خود را به شهری که برآمده بودند، منتسب می کردند. ما می گوییم حکیم عمر خیام نیشابوری، و نمی گوییم ابوالفتح عمر بن ابراهیم خیام. لذا مشخص است که خیام برای کجا بوده است.

از سویی، دارا بودن نام اسلامی نمی تواند شوندی بر عرب بودن کسی باشد. هم اکنون ما در ایران بسیار کسانی را داریم که نام هایشان تازی است، ولی ایرانی هستند. درباره ی خیام هم همینگونه است. او یک ایرانی مسلمان بود که به شوندهای گوناگون، پدرش نامی تازی بر او نهاد و این به شوند مسلمان بودن او بود. ما حتی در اروپا افرادی را با نام کریستین( مسیح) یا ماری( مریم)، داریم. آیا آنها ریشه در سرزمین اورشلیم دارند؟

از سوی دیگر، رباعیات خیام را که کنار بگذاریم، با نوروزنامه ی خیام چه کنیم؟ آیا کسانی بوده اند که نوروزنامه را هم نوشته باشند و. بخواهند به خیام منتسب بدانند؟ اگر اینگونه است، چرا سبکی که خیام بزرگ داشته، را در دیگر شعرایمان نمی بینیم؟ 

شوربختانه تازیان، ترک ها و دیگر اقوامی که سبقه ی تمدنی روشنی ندارند، در قرنی که دچار بحران هویت شده اند، و نمی توانند به گذشته ی خود ببالند، بجای آنکه در صدد اصلاح خود برآیند، به دزدی هویت رو آورده اند. تا پیش از این نوشتار روزنامه ی اماراتی هیچیک از منابع تازی زبان، یا پارسی زبان یا سایر منابع اشاره ای به اینکه خیام عرب باشد نکرده اند. حال این مثلاً نویسنده ی عرب از کجا( بجز ذهن بیمار خودش) بدست آورده که خیام عرب بوده، خدا داند. از سویی چرا تازیان توان مطرح کردن این دستاوردهایشان در یک تارنمای معتبر علمی را ندارند؟ و این چگونه بررسی ای بوده که در یک روزنامه برای نخستین بار چاپ شده؟ 

افسوس بیشتر من برای ایرانیانی است که ندیده اند و نمی دانند( شاید) که ما هشت سال با این تازیان نبرد کرده ایم. آن نبردهای صدر اسلام به کنار. همین نبردی که هنوز هم یادگارهای آن در جمع ما هستند، جانبازان شیمیایی مان را می گویم، این را هم از یاد برده اند و سرمایه ی خویش را در سرزمین های تازی به هدر می دهند. بدون توجه به این که باید آن سرمایه در ایران خرج شود. خرج تولید ملی مان شود. و جالب اینجاست که نه تنها چیزی بدست نیاورده اند، بلکه هم سرمایه و هم هویتشان از کفشان رفته است. و همچنان به دبی می روند و همچنان نمی دانند و دارند اشتباه می کنند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 22:44  توسط آترین  | 

بنام خدای ایران

امروز پیرامون یک مقوله ی مهم دیگر سخنانی دارم. امیدوارم بتوانم حق مطلب را ادا کنم.

پیشتر در تارنگار٬ پیرامون دام های بزرگی به نام غرب گرایی و قوم گرایی به تفصیل سخن گفته ام و تا می توانم می گویم. ولی افسوس می خورم که ما باید همه گونه گرایشی در کشورمان داشته باشیم٬ بجز ملی گرایی. این براستی جای افسوس دارد. مگر می شود آدمی توی کشوری زاده شده باشد٬ با فرهنگ آن پرورش یافته باشد٬ با مردمانش با زبانی مشترک ارتباط برقرار کرده باشد٬ ولی گرایشی بجز آن کشور داشته باشد. در این میان هویت ملی کجای زندگی و افکار این مردم جای گرفته است؟ اساساْ بدون هویت ملی٬ آدمیان موجوداتی هستند بی ریشه که باد به هرکجا که خواست٬ می بردشان. هیچگاه هم رشد نمی کنند.

یکی از خنده آورترین سخنان در مقام مخالفت با هویت ملی این است که دشمنان ایران مطرح می کنند: " مگر میهن برای ما چه کرده است؟!!!" براستی افسوس باید خورد. در اینجا می گویم که ما همه باید کار کنیم که میهنمان آباد شود. اگر ظلمی بوده٬ میهن را چه؟ اگر کار به اندازه ی کافی صورت نگرفته٬ میهن گناهکار است؟ اینها همه اش بخاطر آدم هایی است که درون این میهن می پویند. یعنی خودمان. ما مردمانی هستیم با اندیشه های والا و دارای فروزه های والای تربیتی و اخلاقی. ولی شوربختانه شماری بیگانه٬ یعنی ترک٬ تازی و تازی پرست٬ به همراه غرب زدگان و شرق زدگان( موضوع ایبن جستار)٬ هستند که به شوند ناآشنایی با فرهنگ ایرانی نمی توانند نقشی ایفا کنند و می بایست روادیدشان را بگیرند و بروند بیرون از ایران. ایران فقط ویژه ی ایرانیان است و بس.

در این جستار بر آن هستم که به پدیده ی زشت دیگری بنام شرق زدگی اشاره کنم. آماج من از شرق٬ چین و ژاپن و کره هستند. دوستانی بتازگی پیدا شده اند که کلاس های آموزش آیین بودا در ایران راه انداخته اند و شوربختانه شماری هو جذب این گروه ها شده اند. شرق زدگی همان اندازه خطرناک است که غرب زدگی می تواند خطرناک باشد. این پدیده در ایران بتازگی در حال گسترش است و می بایست با آن برخورد فرهنگی شود. برخوردی بدون هیچگونه مسامحه. باید محکم ایستاد و فرهنگ وارداتی چینی را به عقب راند.

چین به شوند ناشناخته ماندنش در درازنای تاریخ٬ بسیار مظاهر تمدنی را در حال مصادره کردن است. چینیان مردمانی هستند بسیار سخت کوش و البته برده. هم اکنون بنگرید. چینی ها به شوند اینکه شاید از غرور و افتخار و شوکت زندگی کردن چیزی ندانند براحتی از سوی حکومتشان مورد استثمار هستند و از آنها فراتر از قوائد حقوق بشری کار کشیده می شود. بدون اینکه آنها دم بزنند. همین امر شوند این شده که بازار دنیا پر شود از محصولات بی کیفیت و تقلبی چینی. کشوری با چنین درجه ای از کلاشی٬ پوزش از بکار بردن این واژه٬ آیا می تواند فرهنگی غنی داشته باشد؟ من که شک دارم.

اگر نیک بنگریم٬ می بینیم که چینی ها دیوار چین را مظهر خود می دانند. این در حالی است که به شوند مواردی از قبیل زندگی اقوام نیمه متمدن مغول در شمال چین٬ آنها ناچار بوده اند از خود دفاع کنند. این دیوار نخستین و کهن ترین نماد جدایی بین انسان ها است. یعنی حکام چین و مردم آن٬ نمی توانسته اند گفتگو کنند. این در حالی است که در ایران٬ اقوام وحشی مقدونیه ای٬ تازی٬ مغول و ترک آمده اند و ما بدون درگیری نظامی خاصی٬ توانسته ایم آنها را با تمدن آشنا کنیم.

دیوار چین یک نماد دیگر هم هست. نماد استثمار و برده داری. پدیده ای که در ایران نبوده. ما در اسناد تخت جمشید می بینیم که کارگران سازنده ی تخت جمشید حقوق دریافت می کردند ولی کارگران سازنده ی دیوار چین ...؟

دیولار چین در اصل یک گورستان همگانی است که برده هایی که توان تحمل فشارها را نداشتند در آن دفن می کردند. ولی در تخت جمشید اسنادی هست که برای زنان بارداد دو سال و نیم مرخصی با حقوق و با حفظ سمت در نظر گرفته بودند تا مادر بتواند از شیر خود٬ فرزندش را پرورش دهد.

پیرامون شرق گرایی سخن بسیار دارم. تنها خواستم در این جستار هشدار داده باشم که باید خیلی هوشیار باشیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 19:47  توسط آترین  |